|
|
|
|
● لينکدونی |
|
|
◊
◊
◊
◊
◊
◊
◊
|
|
● وبلاگها
|
|
◊
◊
◊
◊
◊
◊
◊
◊
◊
◊
◊
◊
◊
◊
◊
◊
◊
◊
◊
◊
◊
◊
◊
|
|
● لينکهای ورودی |
|
◊
◊
◊
◊
◊
◊
◊
◊
◊
◊
|
|
● آمار بازديدکنندگان |
|
امروز: ۵۷۲
بازديد
ديروز: ۲۷۲ بازديد
اين ماه: ۶۴۱۱ بازديد
از ابتدا: ۳۶۲۴۸۱ بازديد |
|
Powered by |
|
|
|
|
|
|
|
۰۱ آذر ۱۳۸۸
. |
|
|
وقتی خدا میخندد |
.
|
|
|
این تصویری که میبینید، تصویر جایزه «فیل نقرهای» بهترین فیلم کوتاه شانزدهمین جشنواره بینالمللی فیلمهای کودکان و نوجوانان «فیل طلایی» حیدرآباد هند است که جمعه شب 20 نوامبر به همراه 1426 یورو به فیلم انیمیشن دلم برای لایه اوزون میسوزد ساخته پوریا عقیلی فیلمساز 12 ساله ایرانی رسید. مرجان ریاحی تهیهکننده این انیمیشن است و من هم پخشکنندهاش. از دیشب تا به حال که این جایزه در اتاقم است مدام نگاهش میکنم و به کار خدا میخندم! این فیلم را به دبیرخانه جشنواره فیلم کوتاه تهران هم داده بودیم که دو نفر از اعضای هیات انتخاب سه نفره بخش سینمای تجربی و انیمیشن ردش کردند. دلم برای لایه اوزون میسوزد را برای شرکت در جشنواره فیلم کوتاه تهران نپذیرفتند چون یکی از اعضای هیات انتخاب معتقد بود جایی که مرکز فرهنگی هنری صبا و کانون و تلویزیون انیمیشن دارند، تهیهکننده خصوصی حرفی برای گفتن ندارد و کلاس جشنواره را پائین میآورد! و یکی دیگر از اعضای این هیات که اتفاقا دوست خودم هم هست و همیشه در پایگاه خبری فیلم کوتاه و چند رسانه دیگر هوایش را داشتم؛ گفته بود «من صلاح نمیدانم این فیلم بالا بیاید!» به کار خدا میخندم که چطور خودش به موقع تو دهان آدمها میزند و بهشان میفهماند کسی نیستند که بخواهند برای صلاح کسی یا چیزی تصمیم بگیرند!!! میگویند خداوند دو بار میخندد یکی موقعی که جمعی تصمیم بگیرند کسی را بالا ببرند و او نخواند و دوم زمانی که جمعی بخواهند کسی را پائین بیاورند و او نخواهد. ما 20 نوامبر صدای خنده خدا را شنیدیم...
|
|
|
ساعت ۱۶:۲۹
لينک |
|
|
|
۲۷ آبان ۱۳۸۸
. |
|
|
بستهها |
.
|
|
|
بسته یک: امروز بعد از چند هفته به صندوق پستی «پایگاه خبری فیلم کوتاه» سر زدم و دو بسته دریافت کردم. بسته اول فصلنامه «انشا و نویسندگی» بود. در کاور بسته نوشته شده بود «مرضیه ریاحی» که یعنی گیرنده منم. اما هیچ نام و نشانی از فرستنده نبود. راستش شناسنامه و تمام صفحات فصلنامه را زیر و رو کردم اما متاسفانه هیچ نام آشنایی نیافتم که بتوانم حدس بزنم فرستنده بسته کیست. فکر کردم شاید فرستنده بسته مخاطب این وبلاگ باشد بنابراین میخواهم از خانم یا آقای عزیزی که لطف کردند نخستین شماره فصلنامه «انشا و نویسندگی» را برایم فرستادند تشکر کنم. لطفا اگر از این پس هم قصد دارید من را مرهون الطاف خود قرار دهید نام و شمارهای از خودتان برایم بگذارید که امکان تشکر داشته باشم.
بسته دو: گفتم دو بسته دریافت کردم. بسته دوم یکی از جالبترین بستههایی است که تا به حال دریافت کردم. «پایگاه خبری فیلم کوتاه» یک سال است که امکان رایگان عضویت در بخش فیلمها را راهاندازی کرده که فیلمسازان برای عضویت در این بخش باید کپی فیلم و عکس فیلمهایشان را برایمان بفرستند و خودشان فرم آنلاین عضویت را که شامل بیوگرافی و فیلموگرافی است پر کنند. یکی از دوستان فیلمساز مثل خیلیهای دیگر این فرم را ناقص پر کرده بودم که بهش ایمیل زدم و خواستم بیوگرافیاش را برای تکمیل صفحه ایمیل کند. حالا ایشان لطف کردند حدود نیم کیلو کاغذ A4 (لال شوم اگر دروغ بگویم!) از کلیه سوابق فرهنگی و هنریشان برایمان فرستادند. که این سوابق شامل کپی تمام لوحها، تقدیرنامهها و گواهی حضورهای ایشان در جشنوارههای مختلف است. به اضافه کپی بریده جرایدهایی که تا به امروز گفتوگو یا خبری از ایشان منتشر کردهاند. فقط من ماندهام معطل که چطور فراموش کردند که کپی کارتهای «صد آفرین» دوران ابتدایی و راهنماییشان را هم بفرستند!!! چون متاسفانه این سوابق از دوران دبیرستان ایشان شروع میشود و خب یکمی ناقص است دیگر! |
|
|
ساعت ۱۲:۴۱
لينک |
|
|
|
۲۴ آبان ۱۳۸۸
. |
|
|
ترجیحات شخصی 1 |
.
|
|
|
مردهای متاهل خانمباز، خیلی بهتر از پسرهایی هستند که دوستدخترهایشان را انکار میکنند!
|
|
|
ساعت ۲۱:۳۴
لينک |
|
|
|
۰۵ آبان ۱۳۸۸
. |
|
|
As soon as possible |
.
|
|
|
خسته و گیج و خواب آلودهام. گاهی احساس میکنم دیگه قدرت جمعجور کردن و پیش بردن کارهام را ندارم. گاهی دلم میخواد همه چیز را ول کنم و برم. دلم میخواد هیچ به ایمیلهای As soon as possible محل نذارم. اصلا به روی خودم نیارم که باید بهشان جوابی بدم. دلم میخواد لپتاپ را خاموش کنم و برم راحت روی تختم دراز بکشم و همه زنگهای موبایلم را ریجکت کنم! شایدم اصلا خاموشش کنم و پرتش کنم زیر تخت که دست خودم و هیچ کسی بهش نرسه. باید در اتاقم را هم قفل کنم چون ممکنه مامان باز هم بیهوا بیاد پشت سرم و داد بزنه بیا با هم صبحانه بخوریم. بهش میگم «باشه مییام باید چندتا ایمیل بزنم». اونم میره توی آشپزخانه و چند دقیقه بعد داد میزنه «من واسه تو نون بربری خریدم!» کاش میشد ایمیلهای As soon as possible را ول کنم و برم نون بربری بخورم. لقمه از گلوم پایین نرفته دوباره این تلفن لعنتی زنگ میزنه. چه خبره اینجا؟ باشه، خب بهش زنگ میزنم. آن نامه را هم ترجمه میکنم. به خدا پنجبار فرستادم اما آنها نمیفهمن و هی جواب بیربط میدن. اون خبر را هم کار میکنم. حالا یکم صبر کن سایت جشنواره هنوز اعلام رسمی نکرده. آره میدونم این فیلمسازها که کار خبری سرشان نمیشه یک هفته خبرشان را کار نکنی و منتظر اعلام رسمی سایت جشنواره بشی فکر میکنند باهاشون پدرکشتگی داری و نمیخوای مطرح بشن. میرن سکه میخرن میدن به خبرنگار ... و... تا دو خط خبر اشتباه ازشان بره. حالا با این اوضاع چه فرقی میکنه که سایت جشنواره اعلام کرده یا نه؟ اه، خسته شدم گند بزنند به جشنواره و سایتش و همهی این فیلمها. بابا من خوابم مییاد سیزده، چهارده روزه درست نخوابیدم! چشمهام درد میکنه فکر کنم آن دکتر احمق درمانگاه یک اشتباهی تو انتخاب شماره عینکم کرده. دو ساعت که عینک میزنم، بعدش چهارساعت سردرد میگیرم. باید این چشمهای لعنتی را لیزیک کنم. آن دکتر احمقه میگفت یک میلیون میگیرم اما اعتباری بهش نیست. تازه ... و...و... میگن عینک بهم مییاد! هه، اصلا به اونها چه ربطی داره. چرا همه به کارهایی که بهشان ربطی نداره دخالت میکنند؟! الله اکبر، دارن اذان میگن. ای بابا مگه ظهر شد؟ |
|
|
ساعت ۱۱:۴۹
لينک |
|
|
|
۲۴ مهر ۱۳۸۸
. |
|
|
|
.
|
|
|
I'm full of ... na, na, na, na... |
|
|
ساعت ۲۱:۳۴
لينک |
|
|
|
|
|
© Copyright weblog 2003 |
| |