جستجو در وبلاگ:

من روایت می‌کنم
وب‌نوشته‌های مرضيه رياحی

6

۱۸ شهريور ۱۳۸۹ - ۲۲:۵۶

● لينکدونی‌ بايگانی
«هاشم میرزاخانی» مدیر عامل انجمن سینمای جوان شد
Tribute To The One & Only Michael Jackson
محمد تاجیک: رسانه‌های دولتی رسانه‌هایی فاقد تاثیرگذاری لازم
«کوئنتین تارانتینو» رئیس هیات داوران جشنواره ونیز شد
واکنش به ادعای لیلا اوتادی و ماجرای بالاترین دستمزد بازیگر زن سینمای ایران
فیلم‌های منتخب سه بخش جشنواره کن اعلام شد/ کیارستمی نامزد نخل طلا
مگر باز بی‌دلیل به شهر پا گذاشته‌ای؟

● وبلاگ‌ها
زرشک پلو با کچاب
پستچی هميشه دو بار زنگ می‌زند
هوشنگ گلمکانی
ناتور
خوابگرد
حرفه؛ خبرنگار
همشهری كاوه
مريم منصوری
آقای اولد‌فشن
اميد نجوان
از زندگی
حميدرضا پورنصيری
لابیرنت
كتابلاگ
محمد تاجيک
ساناز اقتصادی‌نيا
وضعيت آخر
قلم‌های کاغذی
هادی آفريده
تیله‌باز
حسین نوروزی و بانو
حسن هندی
شاهین شرافتی

● لينک‌های ورودی
www.natoor.com
1pezeshk.com
www.google.com
naghmehdanesh.persianblog.ir
www.my-blueberry-night.blogfa.com
www.2480.kbvision-info.de
www.google.com
whois.domaintools.com
www.bigfinder.de
alirezashirneshan.blogfa.com

آمار بازديدکنندگان
امروز: ۵۹۷ بازديد
ديروز: ۲۷۲ بازديد
اين ماه: ۶۴۳۶ بازديد
از ابتدا: ۳۶۲۵۰۶ بازديد

Powered by

ASP-Rider 1.6
۲۶ اسفند ۱۳۸۷ .
در آرایشگاه .

من زیاد اهل آرایشگاه رفتن نیستم مگر اینکه واقعا مجبور باشم. زیاد تحمل فضای آرایشگاه را ندارم و اصلا دلم نمی‌خواد تنها برم آرایشگاه. نمی‌دانم چرا ولی معمولا زن‌ها توی آرایشگاه خیلی شر و ور می‌گن. همیشه حرف رژیم لاغری هست. ماساژ پوست. بافت آفریقایی. شو لباس و ...
واسه همین همیشه وقتی واقعا احتیاج به آرایشگاه رفتن دارم مرجان را مجبور می‌کنم باهام بیاد!
راستش این چند روزه وقتی تو آینه ابروم را نگاه می‌کردم یاد فیلم دو نیمه ‌سیب می‌افتادم. آنجایی که دوقلوها جاشون را با هم عوض کرده بودند و گداهه رفته بود خانه پولداره و مادربزرگه وقتی ابروی برنداشته‌اش را دید، گفت: «اِوا خاک برسرم، چرا ابروهات مثل کلفت‌ها شده؟»
ضمن اینکه شب عید هم هست و قراره ما تو چند روز آینده کلی فک‌وفامیل را که از پارسال عید تا حالا ندیدیم و اصلا نمی‌دانیم تو این یک سال کدوم گوری بودند و چه غلطی می‌کردند را دوباره ببینیم و خب کلا خوبه آدم توی این دیدارها آراسته به نظر بیاد.
پیرو همین نظریه دیروز گیر دادم به مرجان که بریم آرایشگاه. از من اصرار بود و از اون امتناع چون طفلک همین 10 روز پیش ابروهاش را برداشته بود و واقعا نیازی به آرایشگاه نداشت.
اما خب از آنجایی که خواهر خیلی مهربانیه (عزیزم!) بالاخره با کلی غر و لند و گفتن همان حرف‌های تکراری‌اش که «مرضیه واقعا تو کی می‌خوای مستقل بشی و از پس کارهای خودت بربیای؟!» قبول کرد و رفتیم آرایشگاه!
باید متذکر بشم که یکی از احمقانه‌ترین کارهای روزگار اینه که هفته آخر سال برید آرایشگاه. چون نفس کشیدن در میان 500 تا زنی که دارند توی 200 متر جا وول می‌خورند واقعا سخته.
وقتی از در آرایشگاه رفتم تو چنان در عرض چند ثانیه همه سینه‌ام از بوی تافت و ژل و رنگ مو و... پُر شد که نزدیک بود در جا خفه شم!
اما خب چون نمی‌خواستم بهانه دست مرجان بدم که از خدا خواسته بگه خب بریم بعد عید می‌یایم، تقریبا باز هم خفه شدم. بعد از چند دقیقه ایستادن و تحمل همه‌ی آن بوها بالاخره دو تا صندلی خالی شد و ما نشستیم. چند دقیقه اول که گیج و گنگ بودم و اصلا دور و برم را نگاه نکردم. اما بعدش خانم آرایشگری که داشت موهای یک دختر فلک‌زده را کوتاه می‌کرد، حواسم را گرفت.
راستش اولش فکر کردم نورهای آرایشگاه بده و منم سرم گیج می‌ره و دارم اشتباه می‌بینم اما وقتی برگشتم و یک نگاهی به قیافه مرجان و البته بقیه مشتری‌های صندلی‌های بغل انداختم فهمیدم که نه واقعا آرایشگره داره رسما شب عید دختره را قهوه‌ای می‌کنه!
فکر کنید آرایشگره تمام موهای دختره را از پشت تا وسط سر مثل موی مردانه کاملا کوتاه کرد بعد بالای سرش یک کپه موی روی هوا درست کرد با یک چتری کج!
من واقعا از دیدن آن مدل مو آن‌قدر ترسیده بودم که دلم می‌خواست داد بزنم «آتیش، آتیش» که دختره بتونه به بهانه‌ی آتیش‌سوزی از زیر دست آرایشگره فرار کنه!
از آن بدتر این بود که دختره هر چی می‌خواست بهش توضیح بده که اینجاش را درست کن یا آنجاش را آن‌جوری کن، آرایشگره داشت بدتر می‌کرد.
دقیقا شده بود مثل آن کارتونه که سه تا بچه میمون با هم دوست بودند یکی‌شان برای خودش یک شلوارک درست کرده بود و آن دوتای دیگه هی بهش می‌گفتند پاچه راستت کوتاه‌تر و آن می‌خواست راست را درست کنه، ‌چپ هم خراب می‌شد و آخر تقریبا دیگه هیچی از شلوارکش نماند.
آخر سر دختره طفلک واقعا یک موی غیرقابل وصفی پیدا کرد که با ضرب و زور ژل و تافت و سشوار یک نیمچه حالتی گرفته بود و من از دیروز تا حالا دارم فکر می‌کنم وقتی موهاش را بشوره و خودش را تو آینه ببینه واقعا چه حالی می‌شه؟
فکر کنید آرایشگره با این طرز کار تازه از خودش تعریف هم می‌کرد و از تو آینه همه‌ی مشتری‌های ردیف پشتی را که ما هم جزوش بودیم به دختره نشان می‌داد و می‌گفت اینا همه مشتری‌های من‌اند. در حالی که ما اصلا مشتری اون نبودیم و تو صف یکی دیگه نشسته بودیم.
راستش نگاه آرایشگره آن‌قدر منو ترسانده بود که می‌ترسیدم یک دفعه با آن قیچی کجش بهم حمله کنه و همان بلایی که سر دختره آورد، سرم بیاره.
خلاصه با کلی ترس و لرز آنجا نشستم تا نوبتم شد. وقتی رفتم زیردست آرایشگر خودم کلی خدا را شکر کردم که خیالم از کارش راحته و می‌تونم بهش اطمینان کنم. بهش گفتم ... جون لطفا ابروهای من رو پهن و هشتی بردار. بعد با خیال راحت چشم‌هام را بستم و وقتی بلند شدم و توی آینه نگاه کردم برای یک لحظه احساس کردم دارم به آلبوم عکس جوانی‌های مامانم نگاه می‌کنم!
ابروی پهن و هشتی‌ای که من می‌خواستم الان یک ابروی هلالی نازک است که هر جوری می‌خوام به زور مداد یک حالتی بهش بدم و زیر سایه قایمش کنم، بازم از زیرش عکس جوانی‌های مامانم می‌زنه بیرون!

نظر(۵) ساعت ۱۳:۵۲ لينک
۲۲ اسفند ۱۳۸۷ .
خانه تکانی .

حالم خوش نیست. چند روزه که حالم خوش نیست. عصبی و کلافه‌ام. انگار یک چیزی را گم کردم.
مامان گیر داده که اتاقت را تمیز کن، آشغال داره از سر و روت بالا می‌ره. از صبح تا حالا دارم تو این اتاق دور خودم می‌چرخم. از این که هر سال یک سری خرت و پرت کهنه را بریزم بیرون و دوباره دستمال بکشم بذارم سر جای اول‌شان حالم بهم می‌خوره.
بین این خرت و پرت‌ها چیزهایی را دوباره دیدم که حالم را بد کرد. کلی داستان قدیمی. نقاشی‌های دوران هنرستان، کارهای چاپ‌ روی شیشه، چاپ روی چوب، کولاژ و...
تو همه‌ی این سال‌ها فکر می‌کردم این‌ها یادگاری‌اند و باید نگه‌شان دارم؛ اما امروز وقتی نگاهشان کردم دیدم دیگه برام ارزشی ندارند.
جعبه گواش پنتل را باز کردم و چند دقیقه زل زدم به رنگ‌هایی که ساخته بودم. اکو، یشمی، آجری، بنفش قرمز روشن و... الان دیگه هیچ کدام این رنگ‌ها برای من مفهومی ندارد. دیگه حتی یادم نمی‌یاد چه جوری آن رنگ‌ها را می‌ساختم. رنگ‌هایی که یک روزی با نوک قلمو ساخته بودم امروز برام فقط یک مشت آشغالند.
دیگه نه جعبه رنگ پنتل برام ارزش داره، نه دوربین آنالوگ زنیط، نه کاغذ عکاسی‌های آگفا، نه راپید روترینگ، نه کاغذ کالک و اشتنباخ.
دیگه حتی رغبتی نداشتم یک نگاهی به داستان‌های قدیمی‌ام بندازم. به همان داستان‌هایی که صد دفعه جمله‌هاشون را عقب و جلو می‌کردم. همه‌ی آن داستان‌هام برام آشغال بود.
بی اینکه نگاهی به هیچ کدام‌شان بندازم ریختم‌شان تو سطل آشغال. هم داستان‌هام را، هم بیشتر نقاشی‌های دوران ‌هنرستان را. همه‌ی طراحی‌های خطی، ذغالی، آبرنگی‌ام را ریختم دور. همه‌ی آن کاسه، کوزه‌هایی که میلیمتری کشیده بودم، همه فیگورهامو، همه‌ی برگ‌ها، درخت‌ها و... را.
همه را ریختم دور چون نمی‌خواستم سال دیگه دم دم‌های عید دوباره چشمم بهشان بیفتد و یادم بیاد اصلا قرار نبود به این چیزی که الان هستم تبدیل بشم...

ساعت ۱۹:۱۷ لينک
۱۸ اسفند ۱۳۸۷ .
?Where is nice man .

برخلاف آن چیزی که ظاهرا خیلی‌ها این روزها درباره من فکر می‌کنند (و من نمی‌دانم چرا؟) هیچم everything من ok نیست!
هفت روز گذشته اگر نخوام بگم بدترین؛ می‌تونم بگم یکی از بدترین هفته‌های زندگیم بوده. نمی‌دونم چرا تو چند روز گذشته همه می‌خواستند یک جوری به من بفهمانند که آدم مهمی نیستم و اصلا براشون اهمیتی ندارم. حال آنکه اینجانب کاملا بر این امر واقف بوده و هیچ ادعایی در این زمینه نداشته و ندارم!
تو این چند روز با هر کسی که برخورد می‌کردم بی‌خودی از این لبخندهای گشاد تحویل می‌دادم و سعی می‌کردم موقر و متین به نظرم بیام. اما حقیقت اینه که بارها، واقعا بارها دلم می‌خواست یک حالی به اجداد و نیاکان خیلی‌ها بدم!
فکر کنید بین همه‌ی اتفاقات مزخرف این چند روزه، یک خانم ژورنالیست لهستانی که باهاش تو جشنواره زوم آشنا شدم امروز یک ایمیل فرستاده و زیرش نوشته:

Wish You a lot of cakes, flowers and nice man around

خیلی تعارف بامزه‌ای بود، اونم تو ایران! دلم می‌خواست براش ایمیل بزنم و بنویسم یادم نمی‌یاد تو این 28 سال زندگیم حتی یک‌بار، یک nice man را محض قسم دور و برم دیده باشم. در عوض تا دلت بخواد دور و برم awful men  ریخته‌ها!
اما از آنجایی که هنوز هم مجبورم در روابط رسمی‌ام همان‌طور موقر و متین به نظرم بیام؛ برایش نوشتم Happy March 8 همان جمله‌ای که امروز حتی یکی از همان awful men هم برایم نفرستاد!!!

پی‌نوشت:
خب می‌دانم که توضیح واضحاته اما به دلیل پاره‌ای سوءتفاهم‌های پیش آمده مجبورم که توضیح بدم. منظور من از مردهای دور و برم به هیچ عنوان همکاران و دوست‌های عادی مسلما نبوده. چون مرد دور و بر کاملا معنی واضحی دارد. یعنی مردی که به چشم دوست عادی و همکار به من نگاه نمی‌کنه. تو این چند روز چند تا دوست عادی با ایمیل یا حضوری به من گفتند که با این مطلب بهشان توهین کردم. راستش این برخوردها من را یک‌جوری به شک انداخته، ببینم نکنه شما هم؟!

نکته دوم اینکه یک دوست ناشناخته لطف کرده به این مطلب با عنوان «روز زن (8 مارس): پس nice man من كو !؟ / مرضيه رياحی» تو بالاترین لینک داده. واقعا سپاسگزارم از لطفتان ولی باور کنید قضیه به این شوری‌ها هم که شما تصور کردید نیست‌ها!

نظر(۶) ساعت ۱۹:۳۷ لينک
۱۴ اسفند ۱۳۸۷ .
مهمان‌نوازی به سبک ایرانی .

برای من که واقعا از ته قلبم عاشق ایران هستم خیلی سخته که بگویم دیروز برای اولین‌بار از ایرانی بودنم شرمنده شدم!
همین چند روز پیش بود که داشتم با آب و تاب از فرهنگ و تمدن ایران برای مهمان‌های «جشنواره زوم» لهستان تعریف می‌کردم. تو هر جمله‌ام یک‌بار می‌گفتم تمدن ما بیش از 3000 سال قدمت دارد.
از تخت‌ جمشید می‌گفتم. از پیست‌های اسکی ایران. از جنگل‌های شمال. از خلیج فارس و...
آنجا آن‌قدر از تمدن ایران، فرهنگ و مهمان‌نوازی ایرانی‌ها تعریف کردم که بیش‌تر از 10 تا از مهمان‌های جشنواره بهم گفتند تصمیم گرفتند حتما برای دیدن ایران بیایند.
دیروز با همین حس و مفتخر از ایرانی بودن رفته بودم که داورهای خارجی یک جشنواره ایرانی را که دوست‌های ما هستند و مرجان (ریاحی) برای داوری معرفی‌شان کرده؛ ببینم.
اول که رسیدیم به محل برگزاری جشنواره و سراغ داورها را گرفتیم، بعضی از مسئولین جشنواره ترجیح می‌دادند اصلا جای داورها را به ما نگویند!
اما ما که دیگر عادت کردیم برای پیدا کردن هر چیز یا هر کسی خودمان تلاش کنیم، بالاخره پیدایشان کردیم.
همین‌طور که مشغول سلام‌وعلیک و احوال‌پرسی بودیم مسئول تشریفات جشنواره از راه رسید و طوری با ما برخورد کرد که انگار آمدیم داورهای جشنواره را بدزدیم!
انگار نه انگار که این داورها را ما خودمان معرفی کردیم و آنها بعد از کلی پرس‌وجو و تائید ما تازه جواب ایمیل جشنواره را داده‌اند.
آن آقای محترم بعد از کلی چشم غره رفتن و کنایه زدن، انگار که ما جزو کارمندهایش باشیم رسما به ما دستور داد، داورها را با ون مخصوص جشنواره ببریم هتل. بعد با یکی از داورها برویم فرودگاه مهرآباد که چمدانش را که جا مانده تحویل بگیرد و در ضمن تاکید کرد فقط تا هتل می‌توانیم از ون استفاده کنیم و برای فرودگاه رفتن باید (دقیقا باید!) خودمان یک ماشین دیگر کرایه کنیم چون جشنواره ون‌هایش را نیاز دارد!
من واقعا نمی‌فهمم جشنواره با ون‌هایش می‌تواند چه کاری مهم‌تر از سرویس دادن به داورهای خارجی‌اش داشته باشد؟!
برخوردهای مسئول تشریفات محترم جشنواره به کنار؛ من واقعا هنوز شگفت‌زده از برخورد دو کارگردان مشهور ایرانی هستم.
یکی از داورها که مدیر یک جشنواره واقعا معتبر اروپایی است از ما خواست که به یک کارگردان ایرانی که دو بار جایزه بزرگ جشنواره‌اش را گرفته و همین دو- سه ماه پیش هم جشنواره مراسم بزرگداشتش را برگزار کرده و میزبانش بوده زنگ بزنیم تا یک قرار بگذارند و همدیگر را ببینند.
من واقعا شرمنده‌ام که وقتی به آن کارگردان محترم زنگ زدیم با لحن بسیار بدی گفت «این اصلا واسه چی آمده ایران؟ کی این رو دعوت کرده؟ من سرم شلوغه. اصلا نمی‌دونم باهاش حرف بزنم یا نه!»
خلاصه ایشان بعد از کلی اصرار ما افتخار دادند دو کلمه‌ای با داور خارجی صحبت کردند و فکر می‌کنم برخورد بدی هم کردند. چون بعد از قطع کردن تلفن داور خارجی فقط چند دقیقه‌ای سکوت کرد.
و واقعا خجالت‌زده‌ام که بگویم یکی دیگر از کارگردان‌های محترم کشورمان که اتفاقا همیشه از طرفداران سینمایش بوده‌ام، پشت تلفن برخورد بدی با ما و داور خارجی دیگری کرد.
آن هم با داوری که فقط دو صفحه رزومه دارد. مدیر یک جشنواره در کشورش است. برنامه‌ریز یک جشنواره دیگر در کشوری دیگر. مرکز فروش فیلم آن‌لاین دارد. منتقد فیلم است. فیلمساز است. دستیار فرانسوا تروفو بوده و...
من واقعا نمی‌فهمم فیلمسازان ایرانی پیش خودشان چه فکری می‌کنند که به خودشان اجازه می‌دهند با دیگران این طوری برخورد کنند. آن هم با کسانی که جایگاه اجتماعی و موقعیت بین‌المللی‌شان به مراتب بالاتر از آنهاست.
من نمی‌دانم چرا اکثر فیلمسازان ایرانی توهم «من آدم مهمی هستم!» دارند. از نظر من آدمی بزرگ است که اول بتواند با دیگران برخورد انسانی برقرار کند.
برای من که هر وقت با یک خارجی آشنا می‌شوم اول از مهمان‌نوازی ایرانی‌ها تعریف می‌کنم، خیلی خجالت‌آور بود که دو کارگردان مشهور کشورم مهمان‌نوازی که هیچ؛ حتی حاضر نبودند چند دقیقه با میزبان‌های گذشته‌شان تلفنی صحبت کنند!

ساعت ۱۲:۴۷ لينک
۰۸ اسفند ۱۳۸۷ .
زندگی در سفر .

ورشوخب؛ سفر طبق برنامه انجام شد. البته مرجان دوست داشت که بریم وین را هم ببینیم اما من دیگه حاضر نبودم با یک چمدان 30 کیلویی و یک کوله‌پشتی 10 کیلویی به یک کشور دیگه هم سفر کنم!
همیشه قبلا فقط با هواپیما سفر کرده بودم و مستقیم با تاکسی رفته بودم هتل.
برای همین اصلا نمی‌دانستم داشتن یک چمدان 30 کیلویی چه مصیبتی است.
اولین باری بود که شهر به شهر با قطار و اتوبوس و مترو سفر می‌کردم و مجبور بودم تمام راه چمدانم را با خودم بکشم و این واقعا خیلی عذاب‌آور بود.
وقتی فکر می‌کنم چطور با آن همه وسایل تو یک دقیقه مترو عوض می‌کردم و از پله برقی‌های شیب‌دار صدمتری پراگ بالا و پائین می‌رفتم؛ پشتم می‌لرزه!
اگر از بار کشیدن‌هام فاکتور بگیرم، این سفر بی‌نظیر بود. پر از تجربه‌های نابی که دیگه فکر نمی‌کنم فرصتی پیش بیاد تکرارشان کنم.
بهترین و شاید عجیب‌ترین تجربه این سفر، سورتمه‌سواری بود. چیزی که قبلا فقط تو فیلم‌ها دیده بودم. سورتمه‌سواری برنامه ویژه «جشنواره زوم» برای مهمان‌ها بود.
ما را از یلنیا گورا شهر برگزاری جشنواره با اتوبوس چند ساعت توی برف نیمه‌شب بردند نزدیک یک جنگل و از آنجا به بعد یک ساعت با سورتمه رفتیم وسط جنگل. هر سورتمه برای چهار نفر جا داشت و موقعی که سوار شدیم به هر سورتمه یک مشعل دادند که گرگ‌ها نیان طرف‌مان!
پل پراگسورتمه با اسب حرکت می‌کرد و تمام راه ما صدای زوزه‌ی گرگ‌ها و سگ‌ها را می‌شنیدیم.
ته جنگل ما را بردند به یک کلبه چوبی که وسطش یک شومینه بزرگ تا سقف بود. آنجا باید هر کسی برای خودش روی آتش شومینه سوسیس درست می‌کرد.
آن شب واقعا یکی از بهترین شب‌های زندگیم بود. تو آن شب به معنای واقعی زندگی کردم.
یکی از بزرگ‌ترین خوبی‌های این سفر این بود که تقریبا در 80 درصد مواقع اصلا نمی‌دانستم کجام!
راحت و رها در سفر بودم. بدون اینکه اصلا اهمیتی بدهم کجا هستم.
تو این سفر معنی «سفر آدم را پخته می‌کند» را فهمیدم. این سفر خیلی چیزها را در من عوض کرد.
فهمیدم که می‌شه کنار یک پنجره نشست و از دیدن برف بازی بچه‌ها تو خیابان لذت برد.
می‌شه با یک فنجان قهوه زندگی کرد.
می‌شه ساعت‌ها بی‌دلیل خندید.
فهمیدم که می‌شه از زندگی، از خود زندگی لذت برد. 

ساعت ۱۶:۵۷ لينک
۰۲ اسفند ۱۳۸۷ .
Homesick .

سه روزه که رسیدم یلنیا گورا. جشنواره زوم دیروز افتتاح شد. برنامه نمایش فیلم‌های اینجا از جشنواره فیلم کوتاه تهران هم بدتره!
از ساعت 9 صبح تا 8 شب مدام فیلم نمایش می‌دهند. دیروز تقریبا بیشتر فیلم‌ها را دیدم اما دیگه امروز تحملم تمام شد و برگشتم هتل.
تو این سه روز حتی یک لحظه هم برف بند نیامده اینجا. مدام می‌باره و مستخدم‌های هتل که اصلا انگلیسی بلد نیستند هر یک ساعت به یک ساعت با پارو می‌یان پشت در و با ادا و اصول به من می‌فهماند که باید بیان تو و برف‌ها را از پشت پنجره بتکانند.
می‌خوام بخوابم اما یک آقایی دقیقا زیر پنجره من تو خیابان از صبح تا حالا داره گیتار می‌زنه و می‌خوانه. دلم می‌خواد برم پایین و بهش بگمshut up اما می‌دانم که از شانس بد من انگلیسی بلد نیست!
اینجا همه چیز خیلی خوبه. همه مهربانند. شهر تمیز و قشنگه. اما آمپر من برای خارج از ایران بودن فقط تا یک هفته جا داره. امروز یک هفته تمام شده و من دوباره homesick گرفتم!
دلم داره پر می‌زنه واسه کتاب فروشی‌های میدان انقلاب، واسه خورشت قیمه‌ی «گل رضائیه»، واسه فال حافظ گرفتن‌هام، واسه تخت خواب خودم!

ساعت ۱۳:۵۷ لينک
<< صفحه بعدی صفحه قبلی >>

بايگانی
مرداد ۱۳۸۹
تير ۱۳۸۹
خرداد ۱۳۸۹
ارديبهشت ۱۳۸۹
فروردين ۱۳۸۹
اسفند ۱۳۸۸
بهمن ۱۳۸۸
دی ۱۳۸۸
آذر ۱۳۸۸
آبان ۱۳۸۸
مهر ۱۳۸۸
شهريور ۱۳۸۸
مرداد ۱۳۸۸
تير ۱۳۸۸
خرداد ۱۳۸۸
ارديبهشت ۱۳۸۸
فروردين ۱۳۸۸
اسفند ۱۳۸۷
بهمن ۱۳۸۷
دی ۱۳۸۷
آذر ۱۳۸۷
آبان ۱۳۸۷
فروردين ۱۳۸۷
اسفند ۱۳۸۶
بهمن ۱۳۸۶
دی ۱۳۸۶
آذر ۱۳۸۶
آبان ۱۳۸۶
مهر ۱۳۸۶
شهريور ۱۳۸۶
مرداد ۱۳۸۶
تير ۱۳۸۶
خرداد ۱۳۸۶
ارديبهشت ۱۳۸۶
فروردين ۱۳۸۶
اسفند ۱۳۸۵
بهمن ۱۳۸۵

برو به تاريخ:



صفحات
۱

سايت‌ها

Short Film News
پایگاه خبری فیلم کوتاه
پندار
بنياد گلشيری
راديو زمانه
قاسم كشكولی

 

ارتباط

marziyeh.riahi@googlemail.com

نام:

ايميل
وب‌سايت:
موضوع:
متن نامه:
© Copyright weblog 2003