جستجو در وبلاگ:

من روایت می‌کنم
وب‌نوشته‌های مرضيه رياحی

6

۱۸ شهريور ۱۳۸۹ - ۲۲:۳۴

● لينکدونی‌ بايگانی
«هاشم میرزاخانی» مدیر عامل انجمن سینمای جوان شد
Tribute To The One & Only Michael Jackson
محمد تاجیک: رسانه‌های دولتی رسانه‌هایی فاقد تاثیرگذاری لازم
«کوئنتین تارانتینو» رئیس هیات داوران جشنواره ونیز شد
واکنش به ادعای لیلا اوتادی و ماجرای بالاترین دستمزد بازیگر زن سینمای ایران
فیلم‌های منتخب سه بخش جشنواره کن اعلام شد/ کیارستمی نامزد نخل طلا
مگر باز بی‌دلیل به شهر پا گذاشته‌ای؟

● وبلاگ‌ها
زرشک پلو با کچاب
پستچی هميشه دو بار زنگ می‌زند
هوشنگ گلمکانی
ناتور
خوابگرد
حرفه؛ خبرنگار
همشهری كاوه
مريم منصوری
آقای اولد‌فشن
اميد نجوان
از زندگی
حميدرضا پورنصيری
لابیرنت
كتابلاگ
محمد تاجيک
ساناز اقتصادی‌نيا
وضعيت آخر
قلم‌های کاغذی
هادی آفريده
تیله‌باز
حسین نوروزی و بانو
حسن هندی
شاهین شرافتی

● لينک‌های ورودی
www.natoor.com
1pezeshk.com
www.google.com
naghmehdanesh.persianblog.ir
www.my-blueberry-night.blogfa.com
www.2480.kbvision-info.de
www.google.com
whois.domaintools.com
www.bigfinder.de
alirezashirneshan.blogfa.com

آمار بازديدکنندگان
امروز: ۵۶۵ بازديد
ديروز: ۲۷۲ بازديد
اين ماه: ۶۴۰۴ بازديد
از ابتدا: ۳۶۲۴۷۴ بازديد

Powered by

ASP-Rider 1.6
۲۸ اسفند ۱۳۸۶ .
یک جوان افغان فورا به کمک احتیاج دارد! .

می‌دانم شب عیده. می‌دانم این روزها همه دوست دارید خبرهای خوب بشنوید. اما یک نفر هست که به کمک احتیاج دارد و شاید من و ما بتوانیم برایش کاری بکنیم.
«حسین قاسمی» جوان 20 ساله افغان به کمک احتیاج دارد. او عمل ریه کرده و وضعیت‌اش وخیم است اما بیمارستان امام حسین 3 روز پس از عمل او را امروز (۲۸ اسفند) به کلانتری ۱۰۶ نامجو تحویل داده تا به اردوگاه افغان‌ها برود و به کشورش برگردد!
کلانتری بالاخره راضی شد که او را فعلا به بیمارستان دیگری منتقل کند. «حسین قاسمی» الان در بخش اورژانس بیمارستان فیروزگر تهران است. از کسانی که می‌توانند هرگونه کمکی برای درمان و ماندنش در بیمارستان بکنند خواهش می‌کنم با بخش اورژانس بیمارستان فیروزگر (88942050- 88942661) تماس بگیرند.

نظر(۸) ساعت ۱۷:۲۴ لينک
۲۵ اسفند ۱۳۸۶ .
با من شوخی نکنید! .

 لیست اصلاح‌طلبان؟! کدام اصلاحات؟ حالم خوب نیست. با من شوخی نکنید!

ساعت ۱۳:۲۱ لينک
۲۲ اسفند ۱۳۸۶ .
گروتسک یا امروز، روز گهی‌ست واقعا! .

تمام دیشب داشتم به داستان جدیدم فکر می‌کردم. یک داستان کوتاه درباره رابطه یک دختر و پسر. دیشب تصمیم گرفتم که رابطه‌شان را بهم بزنم. دلم می‌خواد دختره رابطه را بهم بزنه و دارم دنبال یک بهانه می‌گردم!
به خیلی چیزها فکر کردم مثل اینکه دختره حامله باشه و پسره بگه مشکل خودته و زیربار نره اما فکر کردم واقعا خیلی تکراری و قابل پیش‌بینی‌ست. خب بیشتر از 90 درصد پسرها این جور مواقع زیربار نمی‌رن!
بعد فکر کردم دختره یک جوری بفهمه پسره بهش خیانت کرده و قیدش را بزنه اما دیدم این یکی دیگه از فرط تکراری بودن پوسیده است. آخه کدام مردی‌ست که بالاخره یک‌بار هم شده به پارتنرش خیانت نکرده باشد!
تمام دیشب با فکرهای عجیب و غریب درباره این داستان خوابیدم. صبح با صدای مامانم از خواب بیدار شدم. آمده بود تو اتاقم که بگه نتیجه آزمایش بابا چی شده. می‌دانم هر وقت این‌جوری می‌یاد بالای سرم می‌خواد خبر بد بده. مامانم اصلا نمی‌تونه خبرهای بد را پیش خودش نگه دارد. دلش می‌خواهد بار غم‌اش را با یکی تقسیم کند و همیشه آن یک نفر من‌ام!
دکتر به مامان گفته بود که کلیه‌های بابا فقط 20 درصد کار می‌کنه. با قلب خرابش این یعنی یک مصیبت بزرگ!
شاید پسره را مریض کنم و دختره به خاطر مریضی ترکش کند. اصلا کی گفته زن‌ها باید این‌قدر فداکار باشند؟!
هنوز این خبر را ناشتا هضم نکرده بودم که محمد شیروانی زنگ زد. چند کلمه‌ای سلام و احوال‌پرسی کرد و گوشی را داد به مهرداد اسکویی. برای داوری جشنواره استانی فیلم و عکس کردستان رفته‌اند سنندج اما امروز صبح تو فرودگاه جلوی پروازشان را گرفته‌اند! توضیح‌اش را اینجا نوشته‌ام.
ناگفته پیداست که امروز روز گهی است. دو تا خبر بد را قبل از صبحانه خوردن شنیدم.
راستی الان یک لینک از خبرگزاری رویتر به اینجا دیدم. هر چی باخودم فکر کردم که چرا باید ورودی از رویتر به این وبلاگ داغون و فارسی داشته باشم به نتیجه‌ای نرسیدم!
رفتم به رویتر که ببینم چه خبره. انگلیسی‌ام هم که پرفکت! مثل آلیس در سرزمین عجایب یه دوری زدم و هیچی دستگیرم نشد.
این دختره لعنتی بی‌خودی این‌قدر به پسره وفاداره. من دارم داستان را می‌نویسم. پسره را می‌شناسم خیلی آدم مزخرفی‌ست اما باورش برای دختره سخته. باید یک کاری بکنم. این‌طوری دختره از دست می‌ره!

نظر(۵) ساعت ۱۳:۵۰ لينک
۲۰ اسفند ۱۳۸۶ .
پراکنده .

1- یک خانمی هست که هر چند وقت یک‌بار برای کمک می‌آد خانه‌مان. زن خوبیه. خیلی خوب. آن‌قدر خوب که وقتی کار می‌کنه، من عذاب وجدان می‌گیرم!
دیروز آمده بود اتاق منو تمیز کند. دلم نمى‌آمد همین‌طور وایستم نگاهش کنم. کامپیوتر رو خاموش کردم و بی‌خیال همه‌ى کارهای عقب مانده‌ام باهاش کار کردم.
کار که نه؛ فقط نردبان را براش نگه مى‌داشتم و دستمال تمیز بهش می‌دادم که مدام از نردبان نیاد پایین.
وقتی کار می‌کنه مدام حرف می‌زنه. جوری حرف می‌زنه که انگار داره قصه تعریف می‌کنه.
بی‌احتیاج به فعل و فاعل حرف می‌زنه و توقع داره من تمام فک‌وفامیلش را بشناسم. علی این کار رو کرد، اعظم گفت بیا خانه‌مان، دیروز با سوری‌خانم دکتر بودم و...
و من بى‌احتیاج به شناخت علی و اعظم و سوری و... از شنیدن قصه‌هاش لذت می‌برم.

2- این‌ روزها دیدن «حسین رضازاده» در آگهی املاک رابینسون دبی، بدجوری روی اعصابم است!
عنوان «جهان پهلوان حسین رضازاده» زیر تصویرش زمانی که می‌گوید «اگر به فکر خرید ملک در دبی هستید من فقط املاک رابینسون دبی را به شما پیشنهاد مى‌کنم؛ با من همراه باشید!» حالم را بهم مى‌زند! (بد نیست این مطلب را هم راجع به آگهی بخوانید.)

3- فکری‌ام این دفعه تو هر نشست خبری که رفتم شماره موبایل‌ام را اشتباه بنویسم! این کار دوتا حسن داره اول اینکه مدام برام sms نمی‌فرستند که نشست فلانه بیائید!
دوم اینکه خیلی بده وقتی تو یک نشست بعد از نوشتن اسم رسانه، خودت و شماره‌ات باید ورقه را بدی دست بغل‌دستیت و اون هم بده به بغل دستیش. در حالى که اون بغل‌دستی‌ها متوجه نیستند که شماره‌ات را برای آنها ننوشتی!

۴- آهنگ «دنیا» آرش را که با شگی خوانده خیلی دوست دارم. واقعا فکر مى‌کنم فرهنگستان ادب فارسی باید تندیس گسترش زبان فارسی را به آرش بدهد :)
این روزها همه مردم دنیا با آهنگ‌های آرش لااقل «برو»، «بیا»، «دلم» و «دنیا» را یاد گرفته‌اند!

۵- انتظار و سکوت برای بعضی‌ها خوبه اما برای بعضی‌ها داروست. باید بخورند که حالشون خوب بشه!  

نظر(۳) ساعت ۱۶:۵۷ لينک
۱۷ اسفند ۱۳۸۶ .
زنده‌باد پرسپولیس! .

راتاتویی هیچ فرقی با هزاران انیمیشنی که تا به حال دیدم نداشت! موش سرآشپز بامزه بود اما نه آن‌قدر که یک اسکار نصیب براد برد کند؛ آن هم وقتی انیمیشن بی‌نظیر پرسپولیس نامزد بود.
نمى‌دانم به خاطر ایرانی بودنه، نمی‌دانم درگیر مضمون شده‌ام، نمی‌دانم این عرق ملی یقه‌ام را گرفته یا واقعا پرسپولیس این‌قدر بی‌نظیره که از فرط غم و شادی و نوستالژی آدم را نابود می‌کند!
 

نظر(۳) ساعت ۲۳:۲۹ لينک
۱۵ اسفند ۱۳۸۶ .
«علی دایی» را خدا سرمربی تيم ملی فوتبال ايران كرد! .

گفت‌وگوی دوشنبه شب عادل فردوسی‌پور با علی دایی در «برنامه 90» به نظرم يكی از بی‌نظيرترين گفت‌وگوهایی بود كه تا به حال نه فقط در اين برنامه كه از تلويزون ما پخش شده است!
جسارت فردوسی‌پور واقعا تحسين برانگيز است. اين كه يك مجری در برنامه زنده تلويزيونی سرمربی يك روزه تيم ملی فوتبال را كاملا منطقی خلع سلاح كند واقعا قابل ستايش است.
در اين كه علی دایی بازيكن شايسته‌ای بود هيچ شكی نيست. شخصا از انتخاب دایی به عنوان سرمربی تيم ملی راضی‌ام يا لااقل به مايلی‌كهن و قلعه‌نویی ترجيح‌اش می‌دهم. اما عواطف شخصی من و ما انتخاب بی‌قاعده دایی را توجيه نمی‌كند و اين دقيقا نكته‌ای است كه فردوسی‌پور در «برنامه 90» رويش تاكيد داشت.
جالب اينكه هيچكس برای اين انتخاب توجيهی ندارد. فردوسی‌پور در گفت‌وگویی تلفنی اين سوال را از علی كفاشيان رئيس فدراسيون فوتبال هم پرسيد اما كفاشيان به جای پاسخ مدام از افتخارات و شايستگی‌های علی دایی می‌گفت. حتی وقتی فردوسی‌پور بحث دو شغله بودن دایی را هم مطرح كرد جوابی نداشت.
كفاشيان آن‌قدر بی‌راه حرف زد كه فردوسی‌پور گفت: «آقای كفاشيان چون حرف‌های همديگر را درك نمی‌كنيم به اين گفت‌وگو ادامه نمی‌دهيم!»
اما از همه جالب‌تر اين بود كه علی دایی در اين برنامه در پاسخ به هر سوالی مدام و بی‌جهت می‌گفت «خدا؛ خدا خواست من سرمربی تيم ملی بشوم!»
من شخصا آدم مذهبی‌ای هستم. به قضا و قدر الهی هم اعتقاد دارم. اما واقعا فكر می‌كنم اين نحوه پاسخگویی كاملا بی‌احترامی به شعور مخاطب و سوء ‌استفاده از اعتقادات مذهبی مردم است.
علی دایی باوجود همه شايستگی‌هايش بايد بالاخره به اين سوال پاسخ بدهد كه چطور در حالی كه اصلا در بين پنج كانديد سرمربی تيم ملی نبود، اين سمت را گرفت؟ و پيش از او فدراسيون فوتبال ايران و علی كفاشيان بايد درباره نحوه اين انتخاب توضيح بدهند.
عادل فردوسی‌پور يك جمله خيلی بامزه‌ای به كفاشيان گفت كه علاوه بر وجه طنازش واقعا جای بحث دارد. او گفت: «آقای كفاشيان چرا شما مثل رونالدينو به راست نگاه می‌كنيد و بعد به چپ شوت می‌كنيد؟»
واقعا كسی قرار نيست پاسخ بدهد تكليف آن پنج كانديدی كه برنامه‌هايشان را به فدراسيون تسليم كرده بودند چه می‌شود؟ اين نحوه انتخاب واقعا توهين به آن پنج مربی نيست؟
می‌دانم كه قرار نيست هيچكس به اين سوال‌ها پاسخی بدهد بنابراين از صميم قلب برای تيم ملی ايران به همراه علی دایی آرزوی موفقيت می‌كنم. كسی چه می‌داند شايد پس از بازی 6 فروردين با كويت كسی به اين سوال‌ها پاسخ بدهد! 

نظر(۴) ساعت ۱۳:۲۳ لينک
۱۲ اسفند ۱۳۸۶ .
اگر هوا آفتابی بود .

اين روزها همه چيز مزه‌ی خرمالو می‌ده. بابا دوباره مريض شده. با رنگ و روی رفته گوشه‌ی اتاقش خواب كه نه بی‌خوابه. تا نيمه‌های شب تو اتاق راه می‌رم. تمام اين اتاق را گرد و خاك گرفته. اما هيچ حسی برای پاك كردنشان ندارم.
*«چه روزگار خوبی بود روزگارگنج‌های پنهان و رنج‌های آشكار. هر جستجویی علتی داشت؛ علتی قابل‌قبول و موجه و دلپسند. هر حركتی، به سویی بود؛ سویی كه در نهايت آن كورسویی بود. غم را آدميزاد می‌دانست كه برای چه بايد داشت؛ شادی را هم...»
دلم می‌خواد زير آفتاب قدم بزنم؛ اگه آفتابی باشد. دلم می‌خواد گونه‌هام سرخ بشن از گرمای آفتاب. دلم می‌خواد عرق از دور موهای بهم بافته‌ام از گردن راه بگيرد تا گودی كمر. دلم می‌خواد باز به خودم بگم اَه چه آفتابی‌‌ست با اين روسری.
دلم می‌خواد از ونك تا پارك‌وی را پياده بروم. دلم می‌خواد صدای جوی آب را بشنوم. دلم می‌خواد برای خودم از دم پارك ملت يك بادكنك بزرگ صورتی بخرم.
دلم می‌خواد برم دربند. روی يك تخت بشينم. كفش‌هام را دربيارم. نان خرمایی بخورم و حرف بزنم. دلم می‌خواد كسی باشد كه حرف‌هام را بشنود. دلم می‌خواد حرف بزنم و ديگه اصلا اهميت نداره كه كی قراره حرف‌هام را بشنوه!

* از «تكثير تاسف‌انگيز پدربزرگ» نوشته نادر ابراهيمی

ساعت ۱۲:۲۳ لينک
۰۸ اسفند ۱۳۸۶ .
بايد بخوابم .

كتابخانه را زير و رو می‌كنم. دنبال يك جمله‌ام. يك جمله از يك كتابِ توی همين كتابخانه. مطمئنم قبلا خواندمش. ولی تو كدام كتاب؟ از كدام نويسنده؟ نمی‌دانم.
فقط كلمه‌كلمه به ذهنم می‌آيد و می‌رود. روی تخت‌خواب دراز می‌كشم و به در باز بالای كمد ديواری زُل می‌زنم. لای اين در لعنتی هميشه بازه. می‌دانم چهارپايه آوردن فايده ندارد. بارها خودم را از چهارپايه آويزان كردم كه كيپش كنم. اما هنوز چهارپايه را نبرده دوباره باز می‌شود. اين در لعنتی به من دهن‌كجی می‌كند. تصميم گرفتم بی‌خيالش باشم!
كتابخانه بهم ريخته است. از قيچی و ليوان گرفته تا نواركاست و چسب و عروسك و كاغذپاره توش پيدا می‌شود. عادت كردم موقع راه رفتن تو اتاق هر چيزی كه به پايم گير كند، بگذارم لبه‌ی يكی از طبقه‌های كتابخانه. و هر روز چيزهایی هست كه به پايم گير كند.
چيزهایی كه به لبه‌ی كتابخانه می‌رسند خوش‌شانس‌اند. چون سالم می‌مانند. ديروز نزديك بود سی‌دی فيلم پسر ايران از مادرش بی‌خبر است زير پايم بشكند. سی‌دی را كه برمی‌دارم به خيلی چيزها فكر می‌كنم به فريدون رهنما به بهمن فُرسی كه بازی‌اش در فيلم برايم مثل خط به خط «شب يك، شب دو» آشنا بود. به بحث‌های به اصطلاح روشنفكری صد تا يك غاز كه از دهه 40 تا به حال يك «واو» پيش نرفته. به آدم‌های دور و برم. اَه.
بايد اين جمله را پيدا كنم. حتی اگر شده باشد تمام كتابخانه را بريزم زمين و تك و تك كتاب‌ها را ورق بزنم.
ديشب دير خوابيدم. خيلی دير. می‌خواستم رمان كنار تخت را تمام كنم. اما نشد. اصلا تقصير اين رمان است. اين رمان آن جمله را يادم آورد. بايد پيدايش كنم. اينجا يك چيزی به يك چيزی نمی‌چسبد. و من نمی‌فهمم چرا. امروز صبح با اين جمله از خواب بيدار شدم. واضح و كامل شنيدمش. چشم‌هايم را باز كردم، در باز بالای كمد ديواری را ديدم و جمله از سرم پريد.
بايد بخوابم. شايد جمله دوباره بيايد. اما اين ساعت روز كه خوابم نمی‌آيد. اصلا بی‌خواب شده‌ام. ديشب هم خوب نخوابيدم. چند شبی است كه خوب نمی‌خوابم. چند وقتی است كه خوب نمی‌خوابم. اصلا نمی‌دانم چند وقت است كه خوب نمی‌خوابم.
بايد بخوابم. به امتحانش می‌ارزد. شايد اين بار خوب خوابيدم. اگر هم نشد، خب نشده ديگر. كاری نمی‌شود كرد. توقع زيادی دارم. از خودم از خوابم از آدم‌های دور و برم. بايد بخوابم.

شما هم به خواب احتياج داريد؟(۳) ساعت ۱۱:۵۹ لينک
۰۵ اسفند ۱۳۸۶ .
من پُر از وسوسه‌های رفتنم .

بانو؛ من با يك دنيا خاطره دارم می‌يام. دارم می‌يام كه بشنومت...

ساعت ۱۶:۱۶ لينک
۰۱ اسفند ۱۳۸۶ .
كتاب‌های كمك درسی .

كتاب‌های كمك درسی خیلی خوبند! حتی گاهی اهمیت‌شان از كتاب‌های درسی هم بیشتره. چون تو این كتاب‌هاست كه برای كمك؛ تمام تمرین‌های كتاب‌های درسی حل شده.
خب اینجوری دیگه واقعا نیازی نیست به چرا و چگونگی حل یك تمرین فكر كنید، فقط كافیه كه به عنوان جواب درست قبولش كنید!
قراره به زودی یك نسخه از این كتاب‌ها در حوزه سینما هم منتشر بشه. كتاب «سینمای ملی» قراره نقش بخش‌های ذی‌نفع و بازيگران عرصه سينمای ملی را در قالب مباحث موضوعی به تكفيك بررسی كند!
خدا را شكر كه بالاخره در سال اتحاد ملی و انسجام اسلامی با خواندن اين كتاب قراره بفهميم اين «سينمای ملی»، «سينمای ملی» كه مدام می‌شنويم يعنی چی؟ 

 

نظر(۲) ساعت ۱۴:۰۱ لينک
<< صفحه بعدی صفحه قبلی >>

بايگانی
مرداد ۱۳۸۹
تير ۱۳۸۹
خرداد ۱۳۸۹
ارديبهشت ۱۳۸۹
فروردين ۱۳۸۹
اسفند ۱۳۸۸
بهمن ۱۳۸۸
دی ۱۳۸۸
آذر ۱۳۸۸
آبان ۱۳۸۸
مهر ۱۳۸۸
شهريور ۱۳۸۸
مرداد ۱۳۸۸
تير ۱۳۸۸
خرداد ۱۳۸۸
ارديبهشت ۱۳۸۸
فروردين ۱۳۸۸
اسفند ۱۳۸۷
بهمن ۱۳۸۷
دی ۱۳۸۷
آذر ۱۳۸۷
آبان ۱۳۸۷
فروردين ۱۳۸۷
اسفند ۱۳۸۶
بهمن ۱۳۸۶
دی ۱۳۸۶
آذر ۱۳۸۶
آبان ۱۳۸۶
مهر ۱۳۸۶
شهريور ۱۳۸۶
مرداد ۱۳۸۶
تير ۱۳۸۶
خرداد ۱۳۸۶
ارديبهشت ۱۳۸۶
فروردين ۱۳۸۶
اسفند ۱۳۸۵
بهمن ۱۳۸۵

برو به تاريخ:



صفحات
۱

سايت‌ها

Short Film News
پایگاه خبری فیلم کوتاه
پندار
بنياد گلشيری
راديو زمانه
قاسم كشكولی

 

ارتباط

marziyeh.riahi@googlemail.com

نام:

ايميل
وب‌سايت:
موضوع:
متن نامه:
© Copyright weblog 2003