1- یک خانمی هست که هر چند وقت یکبار برای کمک میآد خانهمان. زن خوبیه. خیلی خوب. آنقدر خوب که وقتی کار میکنه، من عذاب وجدان میگیرم!
دیروز آمده بود اتاق منو تمیز کند. دلم نمىآمد همینطور وایستم نگاهش کنم. کامپیوتر رو خاموش کردم و بیخیال همهى کارهای عقب ماندهام باهاش کار کردم.
کار که نه؛ فقط نردبان را براش نگه مىداشتم و دستمال تمیز بهش میدادم که مدام از نردبان نیاد پایین.
وقتی کار میکنه مدام حرف میزنه. جوری حرف میزنه که انگار داره قصه تعریف میکنه.
بیاحتیاج به فعل و فاعل حرف میزنه و توقع داره من تمام فکوفامیلش را بشناسم. علی این کار رو کرد، اعظم گفت بیا خانهمان، دیروز با سوریخانم دکتر بودم و...
و من بىاحتیاج به شناخت علی و اعظم و سوری و... از شنیدن قصههاش لذت میبرم.
2- این روزها دیدن «حسین رضازاده» در آگهی املاک رابینسون دبی، بدجوری روی اعصابم است!
عنوان «جهان پهلوان حسین رضازاده» زیر تصویرش زمانی که میگوید «اگر به فکر خرید ملک در دبی هستید من فقط املاک رابینسون دبی را به شما پیشنهاد مىکنم؛ با من همراه باشید!» حالم را بهم مىزند! (بد نیست این مطلب را هم راجع به آگهی بخوانید.)
3- فکریام این دفعه تو هر نشست خبری که رفتم شماره موبایلام را اشتباه بنویسم! این کار دوتا حسن داره اول اینکه مدام برام sms نمیفرستند که نشست فلانه بیائید!
دوم اینکه خیلی بده وقتی تو یک نشست بعد از نوشتن اسم رسانه، خودت و شمارهات باید ورقه را بدی دست بغلدستیت و اون هم بده به بغل دستیش. در حالى که اون بغلدستیها متوجه نیستند که شمارهات را برای آنها ننوشتی!
۴- آهنگ «دنیا» آرش را که با شگی خوانده خیلی دوست دارم. واقعا فکر مىکنم فرهنگستان ادب فارسی باید تندیس گسترش زبان فارسی را به آرش بدهد :)
این روزها همه مردم دنیا با آهنگهای آرش لااقل «برو»، «بیا»، «دلم» و «دنیا» را یاد گرفتهاند!
۵- انتظار و سکوت برای بعضیها خوبه اما برای بعضیها داروست. باید بخورند که حالشون خوب بشه!