|
|
|
|
● لينکدونی |
|
|
◊
◊
◊
◊
◊
◊
◊
|
|
● وبلاگها
|
|
◊
◊
◊
◊
◊
◊
◊
◊
◊
◊
◊
◊
◊
◊
◊
◊
◊
◊
◊
◊
◊
◊
◊
|
|
● لينکهای ورودی |
|
◊
◊
◊
◊
◊
◊
◊
◊
◊
◊
|
|
● آمار بازديدکنندگان |
|
امروز: ۵۸۹
بازديد
ديروز: ۲۷۲ بازديد
اين ماه: ۶۴۲۸ بازديد
از ابتدا: ۳۶۲۴۹۸ بازديد |
|
Powered by |
|
|
|
|
|
|
|
۲۸ بهمن ۱۳۸۵
. |
|
|
ژست كنار قالی |
.
|
|
|
نمیدانم چرا آن قاليچهها را پشتتان روی ديوار آويزان كرديد. حتما پشت يك كدامتان به آنها خورده كه خط آجر از بينشان پيداست. ميوههای روی ميز جلويتان بين لايهلايههای خاكستری سرد، بیرنگ شده. مارك برچسب روی آن بطری سياه هم پيدا نيست. آن كت كوتاه مشكی چقدر بهت میآد. همانيه كه خودت دوختی؟ با فرق كج و موهای باز روی شانه و صورت صاف بیآرايش و لالهی خالی گوش؛ از همهشان خوشگلتری! حتی خوشگلتر از عروس با آن همه سرخاب سفيدآب و زلمزيمبو. هيچ متوجه آن مرده كه دايره به دست كنارت وايستاده شدی؟ دايره و آن ژست كنار قالی بهانهاست؛ همهی حواسش پيش توست. كاش يكم جلوتر وايستاده بودی. لااقل دستت را روی شانه عروس يا آن زن كنارش گذاشته بودی. اينجوری فكر نمیكردم كه با همهی آن آدمها غريبهای. راستی چرا اينقدر صاف وايستادی و زل زدی به دوربين؟
توضيح: متن بالا يك تمرين است. همين! |
|
نظر(۷) |
ساعت ۰۳:۲۵
لينک |
|
|
|
۲۵ بهمن ۱۳۸۵
. |
|
|
به تلخی شكلات والنتاين! |
.
|
|
|
نمیخوام از خيلی قبلتر شروع كنم. فقط بايد بگم كه من تو مسابقه داستان كوتاه «شهر كتاب» شركت كرده بودم و داستانم تو مرحله اول قبول شده بود. تو مرحلهی اول 70 تا داستان از بين 406 داستان رسيده انتخاب شده بود و تو مرحله بعدی قرار بود از بين آن 70 تا داستان 15 تا كانديد بشن و از بين آن 15 تا 3 داستان جايزه بگيرند! چند روز قبل از مراسم يك خانمی از «شهر كتاب» به من زنگ زد و گفت «همايش داستان كوتاه» چهارشنبه 25 بهمن ساعت 14 تو موزه هنرهای معاصر برگزار میشه؛ خواهش میكنيم "حتما" تشريف بياريد. راستش چون روال عادی هر مسابقه و يا جشنوارهای اينه كه فقط كانديداهای نهایی را دعوت میكنند (تا آنجایی كه من میدانم و تا حالا بوده!) و تاكيد آن خانم روی كلمه "حتما" من فكر كردم داستانم جزو آن 15 تا كانديد نهایی است. كه اگر میدانستم نيست؛ تمام كارهای عقب افتادهام را ول نمیكردم برم 5 ساعت تو سينماتك موزه هنرهای معاصر بشينم! ظاهرا مثل اينكه آن شصت و خردهای نفر ديگهام هم به اتفاق وابستگانشان، همين فكر را كرده بودند چون وقتی ما رسيديم، تمام صندلیهای اصلی سينماتك پر شده بود. من و خواهرم كه طفلك پيش خودش فكر كرده بود خبريه، مجبور شديم بريم تَه سالن تو يك فضای فرو رفتهی تاريك بشينيم. نشستن تو آن فضا درست مثل ايستادن تو قسمت آكاردئونی اتوبوسهای برقی بود. راستش اين اولين باری بود كه من تو يك همايش ادبی يا اصولا مراسمی كه مرتبط با ادبيات بود شركت میكردم. واسه همين آن فضا خيلی برام سنگين بود. برخلاف سينماییها كه معمولا تو اين مراسمها مدام در حال چاقسلامتی و خوشوبش هستند و يك لحظه ساكت نمینشينند؛ تو اين مراسم همه آنقدر ساكت بودند كه آدم میترسيد يكم بلند نفس بكشه مبادا به كسی بربخوره! همه چيز خيلی خستهكننده بود. از همه بدتر اينكه اين مراسم اصلا كارگردان نداشت. هر كسی میرفت بالای سن، آنقدر حرف میزد تا خودش خسته بشه و بياد پايين! نمیدانم اسم مجری مراسم چی بود اما آشكارا هيچچيز از اجرا نمیدانست. با يك ادبيات كهنه و دستوری حرف میزد. مثلا به جای اينكه بگه خواهش میكنم فلانی را تشويق كنيد، میگفت فلانی لطف میكنند تشريف میيارند بالا و شما با صدای دستهايتان سكوت را میشكنيد! برگزاری همايش داستان كوتاه، بزرگداشت سلينجر و ميزگرد درباره ادبيات؛ واقعا خيلی خوبه اما نه در يك مراسم. آن هم مراسمی كه قراره توش به برگزيدگان يك مسابقه جايزه بدهند. نمیدانم چطور برگزاركنندگان فكر نكرده بودند كه برگزاری اين همه مراسم در يك روز خسته كننده است. خصوصا برگزاری ميزگرد ادبيات به نظرم واقعا جايش تو آن مراسم نبود. «ميزگرد» مفهوم خاص خودش را دارد و اصلا جايگاهش در چنين مراسمی نيست. از همه جالبتر اينكه اين مراسم 5 ساعت طول كشيد. اختتاميه جشنواره فيلم فجر كه توش لااقل 40 تا جايزه میدهند با تمام جذابيتهای سينما و حضور بازيگران و... نهايتا 4-3 ساعت طول میكشه و من هيچ درك نكردم كه چرا بايد يك همايش كه قراره تَهش 3 تا جايزه بدهند، 5 ساعت طول بكشه! خلاصه كه من دقيقا 5 ساعت از روز «والنتاين» تو اين مراسم بودم. البته خب هيچكس هم با سبدگل و شكلات و خرس پشمی منتظرم نبود اما لااقلش اين بود كه میتونستم به كارهای عقب افتادهام برسم. و واقعا فكر میكنم خيلی انسانیتر بود اگر برگزاركنندگان طبق روال تمام مسابقات و جشنوارهها، كانديداهای اصلی را قبل از مراسم اعلام میكردند و اجازه میدادند تا ديگران در صورت تمايل در اين مراسم شركت كنند نه اينكه با استفاده از بیخبری آنها، صندلیهای مراسمشان را پُر كنند!
ليست كانديداها و برگزيدگان را میتوانيد اينجا بخوانيد.
|
|
نظر(۲۲) |
ساعت ۱۱:۵۵
لينک |
|
|
|
۲۳ بهمن ۱۳۸۵
. |
|
|
پايان جشنواره بيست و پنجم فجر |
.
|
|
|
خدا را شكر بيست و پنجمين جشنواره فيلم فجر هم تمام شد. ديگه واقعا داشت حالم از اين همه فيلم ديدن و بدتر از آن ديدن هر روزهی يكسری آدمها بهم میخورد! تو دو روز آخر «روز سوم»، «پاداش سكوت»، مجموعه فيلمهای كوتاه «فرش ايرانی» و «اتوبوس شب» را ديدم. جشنواره تمام شد و انتظار يك فيلم خوب ديدن، ماند واسه سال ديگه. ليست برگزيدگان را میتوانيد اينجا ببينيد. |
|
نظر(۲) |
ساعت ۰۲:۲۹
لينک |
|
|
|
۲۰ بهمن ۱۳۸۵
. |
|
|
... |
.
|
|
|
«دستهای خالی» به كارگردانی ابوالقاسم طالبی را دوست داشتم. نه به خاطر اينكه از لحاظ سينمایی فيلم فوقالعادهای بود. اين فيلم را دوست داشتم به خاطر اينكه عشق امام حسين (ع) توش بود. و ديگران اين فيلم را دوست نداشتند چون اين عشق را درك نمیكردند! و «اخراجیها» به كارگردانی مسعود دهنمكی كه به احتمال زياد جايزه فيلم منتخب تماشاگران را خواهد گرفت؛ فيلم خوبی بود. لااقل خيلی بهتر از فيلمهایی كه در جشنواره امسال ديدم...
|
|
نظر(۱) |
ساعت ۱۵:۵۳
لينک |
|
|
|
|
پايان باز |
.
|
|
|
سه روز به پايان بيستوپنجمين جشنواره فيلم فجر مانده و من هنوز فيلمی نديدم كه بشه گفت فيلم خيلی خوبی بود. سال آينده برای تماشاگران سينمای ايران، سال خستهكنندهای خواهد بود. «آدم» اولين فيلم بلند عبدالرضا كاهانی هم يكی از آن فيلمهاست. فيلم هيچ كششی ايجاد نمیكند. تماشاگر تا تَه فيلم منتظر يك اتفاق يا حادثه است اما اين اتفاق آنقدر روست كه هيچ به دل نمینشيند. برعكس «پاركوی» جيرانی، سراسر حادثه است. «پاركوی» واقعا شروع خوبی داشت. خيلی سريع شروع شد و خيلی خوب رسيد سر اصل روايت ولی از آن به بعدش همهچيز خراب شد. و يك صحنههایی واقعا كپی ضعيفی بود. مثل صحنهای كه كوهيار با تبر در اتاق را میشكند كه سعی شده بود كاملا مثل «درخشش» كوبريك اجرا شود و واقعا توی ذوق میزد. و اين «پايان باز» هم شده آفت جشنواره امسال. مثل كوبيسم كار كردن نقاشهایی كه نمیتونند رئال كار كنند!
|
|
نظر(۴) |
ساعت ۰۲:۵۳
لينک |
|
|
|
۱۹ بهمن ۱۳۸۵
. |
|
|
سكوت و سردی و سيگار |
.
|
|
|
سينما هميشه بهم يك آرامشی میده كه نمیتونم توصيفش كنم. شايدم باعث میشه كه خيلی چيزها را فراموش كنم و برم تو يك دنيایی كه با آنی كه دارم خيلی فرق داره. ديروز تقريبا 7 ساعت تمام تو رديف دوم سالن شماره يك سينما فلسطين نشسته بودم. برای نمايش فيلمها و نشستها. سينما مطبوعات هميشه شلوغ بوده ولی امسال ديگه واقعا جا پيدا كردن سخت شده واسه همين مجبوری از صبح تا شب روی همان صندلیای كه صبح پيدا كردی بشينی وگرنه مجبوری يا گوشهی ديوار فيلم ببينی يا كف زمين. ديروز قرار بود «رئيس» كيميایی اكران بشه كه به جاش «سنتوری» مهرجویی آمد. امسال اين كمبود جا تو سينما مطبوعات واقعا داره به نفع يك فيلمهایی تمام میشه. مثل «بچههای ابدی» پوران درخشنده. چون سانس قبل از «سنتوری» بود همه تو سالن نشسته بودند كه بتونند فيلم سانس بعد را ببينند. و عجب فيلم مزخرفی بود. خستهكننده، كشدار و بیسروته. از آن فيلمهایی بود كه اگه از تلويزيون هم پخش میشد؛ من نمیديدم اما در نهايت صبوری نشستم تو سينما نگاه كردم! و «سنتوری» مهرجویی برخلاف آن موجی كه راه افتاده بود كه مهرجویی «مهمان مامان2» را ساخته و... به نظرم فيلم خوبی بود. يك لحظات خاصی تو اين فيلم بود كه خيلی دوستداشتنی است. بازی گلشيفته فراهانی مثل هميشه عالی بود و بهرام رادان هم در نقش يك معتاد، باورپذير بود. آنطور كه مهرجویی گفت يك بخشی از فيلم كه صدای «محسن چاووشی» روش بوده به خاطر ماهمحرم حذف شده بود كه قراره زمان اكران اضافه بشه. البته تو همين نسخهای هم كه ما ديديم از صدای «محسن چاووشی» خيلی استفاده شده بود و چه صدای دوستداشتنیای هم دارد. و تَه شب «چند روز بعد...» دومين فيلم بلند نيكی كريمی را ديدم. بازی نيكی كريمی و آن سكوتش خيلی خوب بود اما در مجموع فيلم خستهكنندهای بود. نمیدانم چرا سكوت و سردی و سيگار شده المانهای سينمای روشنفكری ما. فيلم قبلیاش «يك شب» را دوست داشتم. اما احساس میكنم تو «چند روز بعد...» خيلی شتابزده عمل كرده. |
|
نظر(۰) |
ساعت ۰۳:۲۷
لينک |
|
|
|
۱۷ بهمن ۱۳۸۵
. |
|
|
دردی هست... |
.
|
|
|
ديروز اولين جلسهای بود كه رفتم كلاس داستاننويسی حسين مرتضائيان آبكنار. نثرش دوست دارم خصوصا تو مجموعه داستان كوتاه «عطر فرانسوی» اصلا واسه همين مجموعه بود كه رفتم كلاسش. هر چند كه معتقدم هيچكس با كلاس رفتن داستاننويس نمیشه اما فكر میكنم تجربهی قرار گرفتن تو محيط كلاس میتونه كمك كنه. حالم خوش نيست. ديروز درست همان موقعی كه من توی كلاس نشسته بودم و داشتم داستان همكلاسی 20 سالهام را كه شخصيت اصلیاش «گوجهفرنگی» بود گوش میكردم؛ بابام سكته كرده. حتما درست همان موقعی كه اون پسرهی مو دماسبی روبروم با آن كلاه كجش داشت بروبر نگاهم میكرد؛ بابام داشته درد میكشيده. يك دردی توی قلبش. و من به پسره چشمغره رفتم. كلاسم كه تمام شد. نمنمك واسه خودم تو پيادهروهای تاريك قدم میزدم. حتما همان موقعی كه اون مرتيكه با آن 206 نقرهایش گير داده بود كه سوارم كنه، بابام رو ديگه تو سیسیيو بستری كرده بودند. حوصله خانه رفتن نداشتم گفتم برم سينما و يك فيلم ببينم اما نشد. ساعت 9 شب كه بیخبر از همه جا رسيدم خانه به مامانم كه تازه از بيمارستان برگشته بود و كف اتاق دراز كشيده بود، گفتم شام چی داريم؟ مامانم از دستم ناراحته. خيلی هم ناراحته و میدانم كه حق داره. چون هيچی از پريشانیهای اين چند وقتهام نمیدونه. يعنی شكاف بين نسل من و اون نمیذاره كه بفهمه. اون اضطرابهام را نمیدانه، دلتنگیهام را نمیفهمه. اون يك دختر خوب میخواد كه به فكر خانوادهاش باشه. تمام ديشب از خدا خواستم كه به من و اونا يك فرصت ديگه بده. برای اينكه جبران كنيم. برای اينكه همديگه را آنطور كه بايد دوست داشته باشيم... |
|
نظر(۳) |
ساعت ۰۱:۴۹
لينک |
|
|
|
۱۶ بهمن ۱۳۸۵
. |
|
|
و بالاخره «خون بازی» |
.
|
|
|
ديروز بالاخره بعد از تمام حرف و حديثهای اين چند وقته «خون بازی» فيلم مشترك رخشان بنیاعتماد و محسن عبدالوهاب را ديدم. نمیتونم بگم فيلم خيلی خوبی ولی قطعا فيلم خاصی بود. آن فضای سياه و بازیها؛ به خصوص بازی بیتا فرهی را خيلی دوست داشتم. به نظرم اين فيلم برخلاف تصور همه آنقدر كه فيلم محسن عبدالوهاب بود، فيلم بنیاعتماد نبود! عبدالوهاب مدتها تجربهی كار كوتاه و مستندسازی دارد و اين فضای خاص و متفاوت فيلم كاملا متعلق به اوست. صحنههای زيادی كه با دوربين روی دست گرفته شده و نوع ميزانسنهای تجربهگرای عبدالوهاب در فيلم واقعا مشهود بود. اما قطعا تسلط بنیاعتماد را نسبت به هدايت بازيگران را نمیتوان ناديده گرفت. و فيلم «سنگ، كاغذ، قيچی» به كارگردانی سعيد سهيلی همان طور كه همه انتظار داشتند يك فيلم تجاری متوسط بود، همين! |
|
نظر(۲) |
ساعت ۰۵:۰۳
لينک |
|
|
|
۱۴ بهمن ۱۳۸۵
. |
|
|
يك حس تازه... |
.
|
|
|
تمام پيادهرو پر از دستفروشها بود. از عروسك و روسری گرفته تا سیدی فيلمهای پردهای و سير ترشی و زيتون پرورده. گذر از ميان جمعهبازارها هميشه يك حس عجيبی بهم میده. يك وقتهایی يك چيزهایی تو اين بساطها پيدا میشه كه هيچ جای دنيا گير نمیآد! اما گذر از اين بازار يكم فرق میكرد. چون تَهش سينما فلسطين بود و من رفته بودم كه اولين فيلم بلند بهرام توكلی را ببينم. فيلمهای كوتاه «منطق مطلق اتفاق» و «روايت شتابزده يك داستان ساده با پايان خوش»؛ توكلی را دوست داشتم. به خاطر فرم و نوع روايتش. واسه همين برام مهم بود كه اولين فيلم بلندش را ببينم. شنيده بودم كه «پا برهنه در بهشت» فيلم خوبی شده. شايدم نسبت به يك فيلم اولی خوب بود؛ اما من نپسنديدمش. خسته كننده بود و من هيچ دليل مونولوگها و تاكيد بر آن فضای آزاردهنده را نفهميدم. «مينای شهر خاموش» سومين فيلم بلند اميرشهاب رضويان هم با وجود سادگی و شايد تكراری بودن نوع روايتش، فيلم شيرينی بود. اما خب چيزی فراتر از اين هم نبود! «آفتاب بر همه يكسان میتابد» ساختهی عباس رافعی سومين فيلمی بود كه تو جشنواره امسال ديدم. نمیدانم چرا پيش از همه چيز اينقدر گريم فيلم تو ذوقم زد. خيلی احمقانهاس كه در يك فيلم معناگرا بازيگرها آنقدر سايههای تند و تيز و اغراق شده داشته باشند. عجيبه كه حسم را به اين فيلم نمیدانم نه میتونم بگم دوستش داشتم و نه اينكه ازش بدم آمد. به جدول نمايش فيلمهای فردا و پس فردا و... نگاه میكنم و هيچ نمیدانم كدام يكی از اين فيلمها ممكنه يك حس تازه بهم بده. يك چيزی كه تو فيلم و فيلمهای گذشته بارها تجربهاش نكرده باشم... |
|
نظر(۲) |
ساعت ۱۲:۵۸
لينک |
|
|
|
۱۱ بهمن ۱۳۸۵
. |
|
|
درباره قالب اين وبلاگ |
.
|
|
|
درگيریهای اين چند وقتهام گفتگوهایی كه به دليل نزديكی به جشنواره فيلم فجر بايد برای «پايگاه خبری فيلم كوتاه» و «خبرگزاری شهر» میگرفتم، نوشتن يادداشت برای هفتهنامه «جهان سينما» و «بولتن فجر» و اين تب ۴0 درجهام فرصت هر كاری را ازم گرفت. بايد تو همان يادداشت اولم مینوشتم اما آماده شدن اين وبلاگ بعد از ۵ ماه تو روز تولدم آنقدر ذوق زدهام كرد كه فراموش شد. امروز اين كامنت يك منتقد بینام «قالب دزدی هم میکنید شما؟! خوب شد ناتور بسته شد و گرنه ...» پای يادداشت مطلب قبلی، تلنگری شد كه چيزهایی را كه بايد 7 روز پيش با شروع نوشتن تو اين وبلاگ مینوشتم؛ امروز بنويسم. از مهرماه كه قرار شد از كنج قاب عكس خالیام به اينجا بيايم، مهمترين درگيریام در اين زمينه طراحی قالب بود. دلم میخواست قالبی داشته باشم كه يك جور بازتاب روحيهام باشد. از همان ابتدا يكسری ايدههایی داشتم. با يك نرمافزار گرافيكی يك قالب طراحی كردم كه نويد خادم عزيز هم مدتها رويش كار كرد اما عملا قابل اجرا نبود. نان خبرنگاری هم آنقدر نيست كه بشه باهاش پول ديزاينرها را داد بنابراين همهی سعیام اين بود كه ايدههای خودم اجرا شود. همهی وبلاگهایی كه توسط سايت طراحان پشتيبانی میشوند؛ در واقع از يك نرمافزار واحد استفاده میكنند كه امكانات محدودی دارد. يعنی قالب كلی همهی ما يكی است و برای طراحی قالب اختصاصی چند تا راه بيشتر نداريم. يا میتوانيم از خود قالب اصلی استفاده كنيم مثل حميدرضا علاقهبند و بابك غفوریآذر كه وبلاگهايشان كاملا شبيه هم است. يا تغييرات اندكی به آن بدهيم و ستونها را جا به جا كنيم. مثلا میشد اين وبلاگ فقط يك ستون در سمت راست برای لينكها داشته باشد مثل وبلاگ زننوشت يا هر دو ستون كنار هم در سمت چپ باشد مثل كتابلاگ (كه البته از اين سرويس دهنده استفاده نمیكنند). و میشد دو ستونی باشد مثل ناتور و اين وبلاگ. به هر حال با يك امكانات محدود چند تا راه بيشتر وجود نداشت كه من از هر كدامشان كه میخواستم استفاده كنم قبلا كسی استفاده كرده بود. كاش پدرام رضاییزاده عزيز هنوز مینوشت نه فقط به خاطر اينكه با ديدن وبلاگش تفاوتها را با اين وبلاگ میديديد؛ چون جنس نوشتههايش را خيلی دوست داشتم. اما اگر شباهتی در اين وبلاگ با ناتور میبينيد (كه هست!) اولا به خاطر استفاده از همان نرمافزار يكسان است كه گفتم و بعد شايد اتفاق سليقهی من و پدرام رضاییزاده عزيز. رنگ خاكستری اين وبلاگ را كه البته با خاكستری ناتور هم متفاوت است، خيلی دوست دارم. و در ضمن اگر اين رنگ را هم عوض میكردم باز هم شبيه وبلاگهای زيادی میشد و من به هيچ عنوان حاضر نيستم برای متفاوت بودن رنگ قالب اين وبلاگ را مثلا بنفش يا سرخآبی كنم چون قبلا كسی اين كار را نكرده! اما احساس میكنم اين قالب، احتياج به تغييرات اندكی دارد كه به زودی خواهم داد. |
|
نظر(۳) |
ساعت ۰۴:۱۰
لينک |
|
|
|
۰۹ بهمن ۱۳۸۵
. |
|
|
شليك كن رفيق! |
.
|
|
|
پايان ماجراست شليك كن رفيق تاخير نابجاست شليك كن رفيق من با كمال ميل رو به گلولهام اين تير بیخطاست شليك كن رفيق از چند روز پيش حس كردهام كه مرگ اجرای انتهاست شليك كن رفيق فهميدهام كه حذف يا قتل عمد من راه نجات ماست شليك كن رفيق ژانر و سياق جبر وسترن محض بود پايان همين فناست شليك كن رفيق اما دوئل نداشت وسترن انتها يك كلت بين ماست شليك كن رفيق من باختم قبول تقصير عشق بود ناگفته برملاست شليك كن رفيق من خستهام بجنب فرصت نمانده است تقدير هم نخواست شليك كن رفيق اصلا مهم نبود تقدير دستساز كلتت چه خوش صداست شليك كن رفيق
توضيح: شعر بالا از انديشه فولادوند است كه در مقدمه يادداشتش برای حضور در فيلم «سنگ، كاغذ، قيچی» در ويژهنامه جشنواره فيلم فجر، هفتهنامه «جهان سينما» دوم بهمنماه چاپ شده است. |
|
نظر(۱) |
ساعت ۰۵:۱۴
لينک |
|
|
|
۰۷ بهمن ۱۳۸۵
. |
|
|
ما و شما |
.
|
|
|
يك پسر بچه 10 ساله آمريكایی كه فيلم كوتاهی را بانام «نجات آنجلو» با بازی کوین بیکن، بازیگر سرشناس آمریکایی کارگردانی کرده؛ از کانروی کانتر (تهيهكننده فيلمش) به دليل اعمال سلیقه در ساخت فیلم و دخالت در حق نمایش فیلم به دادگاه عالی لوس آنجلس شكايت كرده است. بخش دادخواست این دادگاه هم در تلاش است تا ثابت کند کانروی کانتر حق دخالت در ساخت، تبلیغ و نمایش این فیلم را كه برای ساختنش حدود یازده هزار دلار هزينه كرده را نداشته است. اين روزها به دليل نزديك شدن به جشنواره فيلم فجر، دارم يكسری گفتگو با فيلمسازان كوتاه و مستند میگيرم. همهشان از سختی كار میگويند. از بازگردانده نشدن سرمايه. و اينكه مجبورند بيشتر فيلمهايشان را خودشان تهيه كنند. حتی اگر تهيهكننده هم داشته باشند باز هم ناگزير به پرداخت يكسری هزينهها هستند. مثل خرج تحقيق و پژوهش در مورد سينمای مستند كه تهيهكنندگان ايرانی هيچ بودجهای را برايش در نظر نگرفتهاند يا خرج سر صحنه و دستمزد برخی عوامل و تهيه پوستر و... برای تبليغات. و در نهايت اگر فيلم را بفروشند پولش تو جيب تهيه كننده میرود. حتی در بسياری موارد تمام يا نيمی از جوايز فيلم هم به تهيهكننده میرسد. خواندن خبر شكايت اين پسر بچه يك جورایی ناراحتم كرد. نه به خاطر اينكه فكر كنم حق چنين كاری را نداشته. يك وقتهایی تفاوتها آدم را ناراحت میكند. من تو ايران فيلمكوتاه سازانی را میشناسم كه فيلمشان را با چيزی كمتر از يك ميليون میسازند. اكثر عواملشان دوستانشان هستند كه پولی نمیگيرند. اما در نهايت به خاطر اينكه خرج باكس تدوين ندارند، تمام حقوق فيلمشان را به تهيهكننده واگذار میكنند. فيلمشان فروخته میشه، جايزه میگيره اما تَهش يك فيلمساز خسته با يك جيب خالی هست كه هيچ به خودش حق نمیده از تهيهكننده به خاطر اعمال سلیقه در ساخت فیلم و دخالت در حق نمایش فیلم يا بالا كشيدن همهی جايزههايش شكايت كند!
|
|
نظر(۱) |
ساعت ۰۴:۳۳
لينک |
|
|
|
۰۵ بهمن ۱۳۸۵
. |
|
|
تولدی ديگر |
.
|
|
|
هميشه شروع هر كاری برام سخت بوده. با حساب نوشتنم در وبلاگ قبلی و اولين وبلاگم در پرشينبلاگ بيشتر از 2 سال است كه دارم وبلاگ مینويسم. اما نوشتن تو اينجا يك جورایی برام شروع وبلاگنويسی است. قطعا جنس نوشتههايم در اين وبلاگ با وبلاگ قبلیام متفاوت خواهد بود. چون آنجا فقط قاب عكس خالی بودم؛ اما اينجا قراره كه مرضيه رياحی باشم! امروز را برای شروع نوشتنم انتخاب كردم چون تولدمه. در واقع اين وبلاگ يك هديه تولد است. از طرف خودم به خودم!
|
|
نظر(۱) |
ساعت ۰۴:۵۹
لينک |
|
|
|
<< صفحه بعدی |
صفحه قبلی >> |
|
|
|
© Copyright weblog 2003 |
| |