|
کمکم این دور و برها همه چیز رنگ محرم میگیرد. اولین قیمه نذری اما عطر و بوی قیمههای پارسال را نداشت. نمیدانم شاید یکم دارچین یا یک نموره فلفل اوضاع را بهتر میکرد. اما هر چه که بود آن قیمهی نذری هر سال نبود. دختر همسایه هم در ظرف یکبار مصرف آش رشته آورد. پر رشته و بینعناع داغ. چقدر بدم میآید از این ظرفهای یک بار مصرف. دلتنگ همان کاسههای چینی گلسرخی لبپَرم که وقتی از سینی تعارفی همسایه برمیداشتی دست را میسوزاند و حس نذری میداد و هیچ شبیه این ظرفهای یکبار مصرف نبود که قاشق اول نه قاشق دوم به غذا بوی پلاستیک میدهند. گیج و گنگم این روزها. بارها تا این حوالی آمدهام که به بهانهای چند خطی بنویسم و نشده. یا نشده یا جلوی خودم را گرفتهام که ننویسم چقدر دلگیرم از خیلیها. این روزها میگذرد اما و من تصمیم گرفتهام بیشتر از قبل ساکت باشم. هیچ نگویم لام تا کام و بگذارم که بگذرد. |