جستجو در وبلاگ:

من روایت می‌کنم
وب‌نوشته‌های مرضيه رياحی

6

۱۸ شهريور ۱۳۸۹ - ۲۲:۳۸

● لينکدونی‌ بايگانی
«هاشم میرزاخانی» مدیر عامل انجمن سینمای جوان شد
Tribute To The One & Only Michael Jackson
محمد تاجیک: رسانه‌های دولتی رسانه‌هایی فاقد تاثیرگذاری لازم
«کوئنتین تارانتینو» رئیس هیات داوران جشنواره ونیز شد
واکنش به ادعای لیلا اوتادی و ماجرای بالاترین دستمزد بازیگر زن سینمای ایران
فیلم‌های منتخب سه بخش جشنواره کن اعلام شد/ کیارستمی نامزد نخل طلا
مگر باز بی‌دلیل به شهر پا گذاشته‌ای؟

● وبلاگ‌ها
زرشک پلو با کچاب
پستچی هميشه دو بار زنگ می‌زند
هوشنگ گلمکانی
ناتور
خوابگرد
حرفه؛ خبرنگار
همشهری كاوه
مريم منصوری
آقای اولد‌فشن
اميد نجوان
از زندگی
حميدرضا پورنصيری
لابیرنت
كتابلاگ
محمد تاجيک
ساناز اقتصادی‌نيا
وضعيت آخر
قلم‌های کاغذی
هادی آفريده
تیله‌باز
حسین نوروزی و بانو
حسن هندی
شاهین شرافتی

● لينک‌های ورودی
www.natoor.com
1pezeshk.com
www.google.com
naghmehdanesh.persianblog.ir
www.my-blueberry-night.blogfa.com
www.2480.kbvision-info.de
www.google.com
whois.domaintools.com
www.bigfinder.de
alirezashirneshan.blogfa.com

آمار بازديدکنندگان
امروز: ۵۷۱ بازديد
ديروز: ۲۷۲ بازديد
اين ماه: ۶۴۱۰ بازديد
از ابتدا: ۳۶۲۴۸۰ بازديد

Powered by

ASP-Rider 1.6
۲۸ شهريور ۱۳۸۶ .
مشكل مائيم! .

امروز خبر استعفای جمعی خبرنگاران كارگزاران را خواندم و حرص خوردم. دوباره خواندم و هی به خودم گفتم چرا اين دوستان اين‌ قدر صبر كردند و اجازه دادند اين همه مدت پول‌شان را بخورند؟
خب البته برای من راحت است كه بگويم بايد همان چند ماه پيش اعتراض می‌كرديد و می‌آمديد بيرون چون هنوز تو خانه پدری زندگی می‌كنم و مسئوليت چندتا بچه هم به گردنم نيست. اما اگر خود ما ها ننويسم، اگر اعتراض نكنيم، مگر كس ديگری هم هست كه به فكر ما باشد؟ اين روزها فضای مطبوعات ما واقعا به گند كشيده شده و صدای ‌كسی درنمی‌آد!
بحث من فقط بچه‌های كارگزاران نيستند دارم به طور كل فضای مطبوعات كشور را می‌گويم. چرا ديگر هيچ‌كس به خبرنگاران مثل چند سال پيش احترام نمی‌گذارد؟
در همين جشن خانه‌سينما، كم‌ترين اهميت را به خبرنگاران دادند. مگر چند تا خبرنگار تو آن مراسم بود. يعنی واقعا نمی‌شد يك رديف 100 تایی برای خبرنگاران خالی بگذارند؟
در حالی‌ كه تمام بازيگران درجه سه تلويزيونی و اعضای صنف‌های مختلف با دوست‌دختر و دوست‌پسرهايشان تو رديف‌های جلویی نشسته‌اند، چرا بايد بسياری از خبرنگاران بروند روی چمن و صندلی‌های تَه كاخ سعدآباد بنشينند و آن وقت گزارش‌های با آب‌وتاب و مثبت بنويسند؟ چند تا از همين خبرنگاران تو گزارش‌هايشان به وضعيت بد خبرنگاران در مراسم اشاره كردند؟
فكر كنم بزرگ‌ترين مشكل ما ها اين است كه پشت همديگر نيستيم. من همان شب به تمام خبرنگارانی كه در آن وضعيت داشتند گزارش می‌نوشتند گفتم كه تو گزارش‌هايشان بنويسند اما بجز من فقط يك نفر اين كار را كرد!
الان كه بچه‌های كارگزاران استعفا دادند فكر می‌كنيد ممكن است فردا چند نفر خبری يا گزارشی از اين اتفاق در رسانه‌هايشان بنويسند؟
وقتی ما خودمان به خودمان احترام نمی‌گذاريم چطور توقع داريم ديگران به ما احترام بگذارند؟
مشكل از تهيه‌كننده‌ای كه بعد از حل مشكل پروانه نمايش‌اش تمايلی به مصاحبه كردن با ما ندارد نيست. آن كارگردانی كه با خبرهای پشت سرهم رسانه‌ها بالاخره فيلم‌اش اكران شده هم تقصيری ندارد. آن‌ها می‌خواهند از اين فضا برای مطرح شدنشان استفاده كنند. هر وقت خبری داشته باشند زنگ می‌زنند و با خشرویی می‌گويند فيلمم فلان جشنواره رفته يا فلان مشكل را دارد خبرش را كار كن. هر وقت هم حوصله نداشته باشند می‌گويند جلسه دارم و نمی‌خواهم مصاحبه كنم.
می‌بينيد مشكل هيچ‌كدام اين‌ها نيست. مشكل مائيم. مشكل مائيم كه به بهانه‌ی دوستی با يك بازيگر يا كارگردان مدام ازش خبر كار می‌كنيم. مشكل مائيم كه فكر می‌كنيم كسی هست كه بنشيند با يك خبرنگار يك فنجان چای بی‌بهانه بخورد. مشكل مائيم كه زود دلخوش يك عنوان «روابط عمومی» تو تيتراژ يك فيلم يا سريال می‌شويم. دوستان و همكاران خوب من باور كنيد كه مشكل از ماست!  

مرتبط :
ترس همیشگی ما (حسن محمودی)
نه گفتن به بهره كشی (عليرضا بهنام)
سمیرای زیبای من هرگز روزنامه نگار مشو (محمد آقازاده)
استعفای دسته‌جمعی ما (محسن فرجی)
آخرين گزارش (ايمان مهدی‌زاده)
مثل بارانی بی‌امان از كارگزاران رفتيم (ياسين نمكچيان)
به بهانه رفتنی ديگر (محمدهاشم اكبريانی)
شکست‌های سیاسی‌تان را در آسمان‌ها جستجو نکنید (نگين بهكام)
تعطيلی قريب الوقوع روزنامه كارگزاران (خبرگزاری شهر)
و
تعطیلی کارگزاران و عطری که از خراسان رسید

نظر(۷) ساعت ۱۵:۵۲ لينک
۲۱ شهريور ۱۳۸۶ .
در حاشيه برگزاری يازدهمين جشن سينمای ايران .

ديشب يازدهمين جشن سينمای ايران برگزار شد. قرار نبود كه من به اين جشن بروم از صبح دنبال كسی بودم كه جایم برود و گزارش بنويسد تا من بتوانم به يك جشن خانوادگی برسم. اما بالاخره ساعت 13 تصميم گرفتم كه بروم.
در حاشيه آبی كارت دعوت من ورودی «جعفرآباد» تعيين شده بود كه خب البته يك ساعت قبل از مراسم به ورودی «زعفرانيه» تبديل شد.
برخلاف تغيير عادی در ورودی، برگزاركنندگان به يكی از مفاد برگه‌ی زردی كه همراه كارت دعوت داده بودند كاملا پايبند بودند.
«حجاب اسلامی را موكدا رعايت فرمائيد زيرا، مسئولين حراست جشن از ورود افراد بدحجاب جلوگيری بعمل خواهد آورد.»
دم در ورودی آقايانی كه گوشه كارت دعوت مهمان‌ها را جِر می‌دادند، صريحا و محترمانه تاكيد می‌كردند «موهات را بكن تو. وگرنه راهت نمی‌دم! برو آن گوشه واستا ببينم!» البته اين در مورد خانم‌های بازيگر از نوع درجه سه تلويزيونی هم صادق نبود!
خلاصه بعد از كلی عزت و احترام به عنوان خبرنگاری كه برای پوشش خبری دو رسانه اينترنتی و يك هفته‌نامه سينمایی به مراسم رفته بودم، در كنار دوستان خبرنگار ديگری در صندلی‌های آخر كاخ موزه سعدآباد جایی كه نه تنها امكان ديدن سن، كه به دليل وجود تماشاگران ايستاده، امكان ديدن مانيتوری كه مراسم را پخش می‌كرد را هم نداشتم، نشستم.
جشن سينمای ايران طبق روال تمام مراسم‌های رسمی ايرانی با نيم ساعت تاخير آغاز شد. آن‌جایی كه من نشسته بودم يك حسن بزرگ داشت و اين بود كه می‌توانستم كاملا آن هزاران نفر افراد عادی‌ را كه به وضوح هيچ سنخيتی با سينما را نداشتند ببينم.
ظاهرا اسپانسرهای برنامه سهميه زيادی برای دعوت مهمان‌های خانوادگی به جشن سينمای ايران داشتند و اين مهمان‌های خانوادگی مانند دربان‌های دم در فقط بازيگرها را می‌شناختند. و خب مشخص است كه به جز بازيگران به هيچ كس ديگری احترام نمی‌گذاشتند و مدام به دوستان خبرنگاری كه در كنار من داشتند با موبايل خبر جشن را به روزنامه‌هايشان مخابره می‌كردند، می‌گفتند «ساكت باش ديگه!»
معرفی برگزيدگان جشن سينمای ايران با اهدای تنديس فيلم كوتاه آغاز شد. عليرضا خمسه كه من هنوز سنخيتش را با سينمای كوتاه درك نكرده‌ام، برای اهدای اين جايزه به همراه دو دخترش روی سن آمد.
خمسه در حالی كه دختر دو ماهه‌اش را بغل كرده بود گفت: من الان با خانواده در بازار تجريش مشغول خريد پوشك و سبزی بوديم كه دبير جشن زنگ زد گفت بيا جايزه بده. من یك‌سال است كه بیكارم برای همين بچه‌دار شدم!
دختر من می‌خواهد با اهالی سينما حرف بزند. خمسه از دختر بزرگش خواست تا حرف‌های دختر كوچكش را برای مهمان‌ها ترجمه كند و او گفت: می‌گويد سينما «اخ» است. نگاه كن بابا تعداد سينماگران از تماشاگران بيشتر است. الان وضع من و سینما هر دو بحرانی است با اين تفاوت كه من خودم پوشك خودم را خيس می‌كنم اما پوشك سينما را ديگران!
يكی از بخش‌های اين مراسم كه بسيار مورد استقبال تماشاگران قرار گرفت اجرای كنسرت گروه حسین علیزاده بود. اين اجرا آن‌قدر طولانی بود كه تقريبا می‌شود گفت جشن سينمای ايران در حاشيه كنسرت عليزاده برگزار شد نه برعكس!
ديگر نكته‌ای كه لااقل برای من خيلی جالب بود. نحوه دعوت از مسعود كيميایی برای اهدای جايزه بهترين فيلمنامه بود. قبل از ورود كيميایی به سن يك كليپ در ستايش‌اش پخش شد. پرويز پرستویی از گام‌های خسته‌ی مرد سينما گفت و بسياری از تماشاگران ايستاده تشويقش كردند!
كيومرث پوراحمد هم هنگام دريافت اين جايزه گفت:« آن زمان كه من تازه با سينما آشنا شده بودم و خسته بودم از تماشای فيلم‌های فارسی، يك مردی به سينما آمد كه موج نویی در سينما راه انداخت. خوشحالم كه اين جايزه را از اين مرد؛ مسعود كيميایی می‌گيرم.»
من تعجب می‌كنم از آقای پوراحمد كه چطور «خشت و آيينه» ابراهيم گلستان را نديدند يا لااقل اسمی از فرخ غفاری يا فريدون رهنما هم نشنيدند كه تصور می‌كنند مسعود كيميایی موج نویی در سينمای ايران براه انداخته است!
پايان اين مراسم برای من جذاب‌ترين بخش‌اش بود نه فقط به خاطر اينكه می‌توانستم بالاخره تا ساعت 2۴ خودم را به خانه برسانم بيشتر به خاطر پخش كليپ «ای‌ايران» كه با اجرای بسياری از بازيگران سينمای ايران همزمان با آتش‌بازی پخش شد.
وسط‌های پخش اين كليپ انتظار داشتم بشنوم «اين روزها همه طپش نگاه می‌كنند!» و داشتم با خودم فكر می‌كردم عليرضا اميرقاسمی آمده تهران اين كليپ را ساخته يا بازيگران سينمای ايران را دعوت كرده به دوبی؟ كه يكی از دوستان خبرنگار گفت سامان مقدم اين كليپ را ساخته‌ها!

ليست كامل برگزيدگان

نظر(۶) ساعت ۱۴:۱۳ لينک
۲۰ شهريور ۱۳۸۶ .
از پس نقاب .

نمی‌دانم چرا تو اين مملكت آدم‌های طبيعی، غيرطبيعی به نظر می‌رسند! ما ها عادت كرديم هميشه با نقاب به همديگر نگاه كنيم. همه‌مان پشت اين وبلاگ‌ها آدم‌های روشنفكری هستيم. اما امان از آن روزی كه بخواهيم رو در رو با هم مواجه شويم.
تو اين وبلاگ‌ها ادعای نگاه فراجنسی و درد جامعه بشری داريم. اما رو در رو فقط بحث‌مان از نيمه‌تن به پايين است.
نمی‌دانم چرا گاهی (البته فقط گاهی) من هم گول اين فضای به ظاهر روشنفكری را می‌خورم و فكر می‌كنم حق دارم تو وبلاگم كه يك رسانه شخصی و كاملا در ارتباط با خودم است، از يك احساس شخصی‌ و كاملا انسانی بنويسم!
چهار روز پيش در اين مطلب نوشتم كه از آهنگ «واست می‌ميرم» 7th Music Band و يكی از خوانندگان اين گروه خوشم می‌آيد. يك احساس كاملا طبيعی و در حد FAN يك خواننده بودن، فقط همين!
از آن روز به بعد دوستان زيادی از طريق مختلف سعی كردند بهم بفهمانند كه خيلی آدم چيپی هستم. كه چنين چيزی را تو وبلاگم نوشتم.
و جالب‌تر اين‌كه ‌به خيلی از آقايان برخورده است! والا تا آنجا كه من در جريان زندگی خودم هستم (اگر شما اطلاعات بيشتری داريد، نمی‌دانم!) من هيچ تعهد خاصی به هيچ‌كس ندارم. و به جز اين خواننده دلم برای كامران و هومن، براد پيت، جانی دپ و خصوصا آنتونيو باندراس هم غنج می‌رود!
حالا اين‌كه من به طور واضح اين‌ها را در وبلاگم می‌نويسم و آقايان در محافل خصوصی با تشريحات بيشتر از شكيرا و جنيفر لوپز می‌گويند، بحث ديگری است...

نظر(۶) ساعت ۱۳:۰۰ لينک
۱۸ شهريور ۱۳۸۶ .
هرگز فراموش نمی‌كند .

عكس از هادی آفريدهمصطفی كرمی امروز از بيمارستان مرخص شد. پس از همه‌ی حرف و حديث‌های اين مدت راجع به تامین هزینه‌های بیمارستان، بالاخره نیمی از هزینه‌ها را وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشكی و نیمی دیگر توسط نهاد ریاست جمهوری پرداخت شد.
مصطفی امروز رفت به خانه اجاره‌ای تَه شهر و هيچ معلوم نيست وعده‌های كمك هزينه برای خريد دست‌ و پای مصنوعی‌اش بالاخره عملی می‌شود يا نه. به هيچ‌چيز نمی‌شود مطمئن بود.
همان‌طور كه مصطفی هم پنجاه و چند روز پيش، حتی تصورش را نمی‌كرد كه چنين اتفاقی برايش بيفتد.
مسلما مصطفی از امروز به بعد روزهای تنهایی زيادی را بايد بگذراند. شايد تا چند هفته‌ی ديگر همه‌ی ما هم فراموشش كنيم. اما او هيچ وقت يادش نمی‌رود كه يك‌روزی با عشق به سينما رفت سر صحنه‌ی فيلمی كه دست و پايش را ازش گرفت. اين را مطمئنم كه هرگز فراموش نمی‌كند...

مرتبط :
مصطفی کرمی: دست‌های ۶0 هزار دلاری افسانه است!

نظر(۴) ساعت ۲۱:۲۴ لينک
۱۷ شهريور ۱۳۸۶ .
آهنگ اين روزهام! .

اين روزها عجيب با آهنگ «واست می‌ميرم» 7th Music Band حال می‌كنم!
خصوصا با اين قسمتش:

«من عشقت را به همه دنيا نمی‌دم
حتی يادت را به كوه و دريا نمی‌دم
باتو می‌مانم واسه هميشه
خاطرات تو رو چه خوب، چه بد حك می‌كنم
توی تنهایی‌هام فقط به تو فكر می‌كنم
با تو می‌مانم واسه هميشه
اگر دنيا بخواد من‌ و تو تنها بمانيم
واست می‌ميرم
جواب دنيا را می‌دم
با تو می‌مانم واسه هميشه»

اطلاعات زيادی از اين گروه ندارم حتی اسم‌هايش را هم نمی‌دانم اما ارادت خاصی به اين آقای سمت راست دارم!
فتبارك‌الله احسن الخالقين؛ جای برادری خيلی به دل می‌نشيند!

- «واست می‌ميرم» را می‌توانيد اينجا دانلود كنيد.

نظر(۴) ساعت ۱۴:۲۱ لينک
۱۴ شهريور ۱۳۸۶ .
بازی خيانت .

می‌دانی عشق من؛ می‌خوام بهت خيانت كنم! فكرش هم برايم لذت‌بخش است.
ديگر قرار نيست بنشينم و بازی تو را تماشا كنم. ورق‌هايت را بريز. اين‌بار همه‌ی «آس»ها دست من است.
شومينه را برايت گرم كردم. فنجان قهوه‌ات هم كنار ميز است. حتی فيل‌تر سيگارها را هم روژ لبی كردم. اين‌بار تو به بازی خيانت من دعوت داری...

- تكه‌ی ديگری از همان داستان مزخرف [بی‌خيال سامان] خودم!

نظر(۵) ساعت ۱۱:۵۵ لينک
۱۲ شهريور ۱۳۸۶ .
گزارش آن‌لاين! .

ديروز مراسم اختتاميه جشن مستند سينمای ايران در فرهنگ‌سرای ارسباران برگزار شد. سينمای مستند هميشه برای من جايگاه ويژه‌ای داشته؛ يك عشق عجيبی به اين سينما دارم كه از ديروز و امروز نيست.
همه‌ی آنهایی كه من را می‌شناسند می‌دانند كه معمولا آدم ساكتی هستم و سرم به كار خودم است. هيچ‌وقت هم اهل شو گذاشتن نبوده‌ام.
اما حالا واقعا به اين نتيجه رسيده‌ام كه انگار شو گذاشتن يك بخش مهمی از كارم است كه من هميشه ناديده‌اش گرفتم!
متاسفم كه اين روزها در فضای رسانه‌ای ما همه به دنبال موج‌هایی هستند كه نمی‌دانند از كجا آمده!
«پايگاه خبری فيلم كوتاه» يك سايت تخصصی در زمينه سينمای مستند و فيلم كوتاه است كه مسلما مخاطبان خاص خودش را دارد.
به همين دليل طبيعی‌ست كه خيلی‌ها ندانند گزارش آن‌لاين گذاشتن جشنواره‌ها دقيقا از زمان افتتاح «پايگاه خبری فيلم كوتاه» راه‌افتاد.
يادم است سال 83 كه گزارش اختتاميه جشنواره فيلم كوتاه تهران را آن‌لاين گذاشتيم؛ ايميل‌ها و تلفن‌های زيادی داشتيم كه از اين اتفاق شگفت‌زده بودند. چون تا قبل از آن در فضای رسانه‌ای ما مرسوم بود كه رسانه‌های اينترنتی گزارش‌ مراسم‌ها را روز بعد و روزنامه‌ها 2 روز بعد چاپ كنند.
حتی يك‌بار روابط عمومی يك جشنواره با خبرنگار روزنامه‌ای كه گزارش اختتاميه جشنواره‌ای را فردای آن روز چاپ كرده بود درگير شده بود و ازش پرسيده بود تو اصلا اين نتايج را از كجا آوردی و حق نداشتی چاپش كنی چون می‌خواستيم همزمان به روزنامه‌ها بدهيم و پرينت گزارش آن‌لاين پايگاه به عنوان منبع خبری حسابی شگفت‌زده‌اش كرده بود.
البته خوشبختانه حالا بعد از چند سال گزارش آن‌لاين نوشتن مرسوم شده است و من خوشحالم كه می‌بينم خبرنگاران دغدغه‌ی اين را پيدا كرده‌اند كه گزارش‌هايشان را زودتر برسانند.
اما از آن‌جایی كه ما هميشه ملت پيش‌رویی بوده‌ايم گاهی از آن طرف بام می‌افتيم.
مراسم اختتاميه جشن مستند سينمای ايران قرار بود ديروز ساعت 19:30 آغاز شود اما تقريبا با 40 دقيقه تاخير برگزار شد. برگزيدگان هم حدود ساعت 21 معرفی شدند. خب البته من طبق روال هميشگی «پايگاه خبری فيلم كوتاه» گزارشم را بلافاصله بعد از اينكه به خانه رسيدم گذاشتم و تا قبل از ساعت 24 خبر برگزيدگان و گزارش تصويری روی سايت بود.
به همين دليل از ديدن اين خبر خبرگزاری ايسنا خيلی شگفت زده شدم. در گزارش ايسنا در ساعت 19:21 دقيقه يعنی يك ساعت پيش از شروع مراسم نوشته شده است كه جشن مستند سينمای ايران هم‌اكنون در حال برگزاری است و جالب‌تر اينكه اسامی برگزيدگان هم آمده است!
البته من همچنان خوشحالم كه گزارش آن‌لاين نويسی مرسوم شده است ولی با عرض شرمندگی دوستان و همكاران خوب خبرگزاری ايسنا اين‌بار گزارش‌تان زيادی آن‌لاين بود!

نظر(۶) ساعت ۱۵:۴۰ لينک
۱۰ شهريور ۱۳۸۶ .
وقتی ريشه‌ی اسم آدم «مرض» باشه! .

هيچ‌وقت از اسمم خوشم نيامده! واسه همين تو تمام روزهای بچگی و كمی بعد از آن يك اسم‌های ديگری را برای خودم انتخاب می‌كردم تا لااقل دوست‌هام منو «مرضيه» صدا نكنند!
فكر كنم پانزده، شانزده سالم بود كه بالاخره با اين واقعيت روبرو شدم كه تَه‌تَهش من «مرضيه» هستم و هيچ‌كاری نمی‌توانم بكنم و بی‌خيال اسم‌های ديگه شدم.
تو تمام اين‌ سال‌ها هيچ‌وقت به ريشه‌ی اسمم فكر نكرده بودم. فقط يك‌بار تو همان بچگی از مامان پرسيدم «مرضيه» يعنی چی؟ و مامان گفت: «يعنی زنی نيكو و پسنديده!»
راستش تو آن سال‌ها اين معنی بهترين دل‌داری بود برام چون با خودم فكر كردم اگر اسمم قشنگ نيست لااقل معنی‌اش خوبه!
الان داشتم يك داستان كوتاه از مهشيد اميرشاهی می‌خواندم كه يك جمله حسابی حالم را گرفت. «اين ديگه چه مرضيه؟»
خب البته «مَرَضی‌يه» را نبايد نوشت «مرضيه»! اما حالا كه بعد از اين همه سال دارم به ريشه اسمم فكر می‌كنم می‌بينم تو اصل قضيه زياد فرقی نمی‌كنه چون به هر حال ريشه اسم من «مرض» است!
فكر كنم مامان تو همه‌ی اين سال‌ها سرم كلاه گذاشته، اصلا كی‌ گفته معنی اسم مهم‌تر از خود اسمه؟
اين همه گُل هست كه اسم‌هايشان را روی دخترها می‌گذارند مثل مريم، شقايق، نيلوفر، نسترن و هزارتا اسم ديگه كه صدا كردن‌شان آدم را ياد يك گُل می‌اندازد، آن‌وقت اسم من انواع درد و مرض را به ياد می‌ياره! آخه اينم شد اسم؟

نظر(۹) ساعت ۱۲:۱۵ لينک
۰۸ شهريور ۱۳۸۶ .
پاستيل‌های نوشابه‌ای .

دلم خيلی پاستيل نوشابه‌ای می‌خواهد. از همان‌هایی كه هر وقت می‌آمدم پيش‌‌ات، می‌آوردم. وقتی گازشان می‌زنی يك مزه‌ی گنگ لزج روی زبانت ولو می‌شود. مزه‌ای كه قبل از مزه‌مزه كردن ليز می‌خورد تَه حلق.
تو هم آن پاستيل‌های نوشابه‌ای را دوست داشتی. اصلا برای تو می‌آوردمشان. می‌دانی من از لباس‌های گشاد، موهای آشفته‌ی رها و دودی كه بی‌اعتنا به تمام قانون‌های نانوشته از سرانگشت‌هايت به هوا می‌رفت، خوشم می‌آمد...

- تكه‌ای از يك داستان مزخرف خودم!

نظر(۲) ساعت ۱۶:۳۳ لينک
۰۴ شهريور ۱۳۸۶ .
بی‌خبری بهترين خبر است! .

با این مطلب محسن فرجی عزیز به شدت همذات‌پنداری می‌كنم. خصوصا با این جمله «روزنامه‌نگاری در ایران، مثل شطرنج بازی كردن با بوزینه است؛ طبیعتا بوزینه آداب این بازی را نمی‌داند و هر وقت حوصله‌اش سر برود، مهره‌ها را می‌بلعد!»
من البته پنج‌، شش سالی است كه اين كار را شروع كردم و بجز در «ايران جمعه» كه اجتماعی می‌نوشتم و چند معرفی كتاب در «خبرگزاری شهر»؛ هميشه حوزه‌ام سينمای مستند و فيلم كوتاه بوده و به خاطر تخصصی بودن حوزه‌ام و اين‌كه خبرنگاران اين حوزه واقعا انگشت‌شمارند، هميشه ارتباط محترمانه‌ای با سينماگران داشته‌ام.
اما واقعا فكر می‌كنم زمان اعتبار خبرنگاران به پايان رسيده. اين‌روزها همه از خبرنگاران طلبكارند!
چند وقت پيش با يك مستندسازی كه اولين فيلم بلند سينمایی‌اش را هم در مرحله پيش توليد دارد مصاحبه می‌كردم؛ بهم گفت اين خبرنگاران خبرگزاری‌ها بايد از خداشان باشد با من مصاحبه كنند چون برای هر مصاحبه‌ای كه با من می‌كنند از خبرگزاری‌يشان پول می‌گيرند!
البته من همان موقع بهش گفتم من برای گفت‌وگو با او در «پايگاه خبری فيلم كوتاه» نه تنها پولی نمی‌گيرم كه پول اينترنت و تلفن را هم از جيبم می‌دهم و او هم گفت منظورش اصلا من نبوده‌ام. اما به هر حال وقتی ديدگاه سينماگران ما اين است و می‌نشينند حق‌التحرير خبرنگاران را حساب می‌كنند، ديگر چه اعتباری برای خبرنگار باقی می‌ماند؟
وقتی به يك نشست رسمی دعوتت می‌كنند و دم در با تحكم بهت می‌گويند موبايلت را خاموش كن بعد كيفت را می‌گردند و آخر سر ازت امضا می‌گيرند تا يك تی‌شرت 2000 تومانی يا 2 تا CDبدهند دستت؛ مگر می‌شود باز هم اين كار را دوست داشت؟
شايد ماها همه‌مان بايد برويم دنبال يك كار شرافت‌مندانه‌ی نان و آب‌دار بگرديم. اين روزها دارم با خودم فكر می‌كنم شايد بزرگ‌ترين اشتباه ما خبردار كردن مردم است در حالی‌كه انگار همچنان بی‌خبری بهترين خبر است! 


تقريبا مرتبط :
اپيدمی سرخوردگی از شرایط رسانه‌

نظر(۱) ساعت ۱۶:۴۸ لينک
۰۱ شهريور ۱۳۸۶ .
اين كلمه‌های لعنتی! .

از پس كلمه‌ها برنمی‌آم! آن‌ها هم زورشان از من بيشتره.
كلمه‌هام دارند به من تجاوز می‌كنند. مثل همه‌ی چيزها و كس‌هایی كه اين روزها دوربرم‌اند. نمی‌توانم با اين كلمه‌ها بنويسم كه چقدر حالم بده؛ وقتی كلمه «بد» هم معنی واقعی خودش را نداره و خيلی بی‌مايه‌تر از حسی‌يه كه دارم.
همين‌جا جلوی اين کیبورد از سرانگشت‌هام رد می‌شوند اما نيمی از حس من‌ را قبل از به صفحه نشستن نابود می‌كنند. اين كلمه‌های لعنتی دارند ديوانه‌ام می‌كنند!

ساعت ۲۰:۳۸ لينک
<< صفحه بعدی صفحه قبلی >>

بايگانی
مرداد ۱۳۸۹
تير ۱۳۸۹
خرداد ۱۳۸۹
ارديبهشت ۱۳۸۹
فروردين ۱۳۸۹
اسفند ۱۳۸۸
بهمن ۱۳۸۸
دی ۱۳۸۸
آذر ۱۳۸۸
آبان ۱۳۸۸
مهر ۱۳۸۸
شهريور ۱۳۸۸
مرداد ۱۳۸۸
تير ۱۳۸۸
خرداد ۱۳۸۸
ارديبهشت ۱۳۸۸
فروردين ۱۳۸۸
اسفند ۱۳۸۷
بهمن ۱۳۸۷
دی ۱۳۸۷
آذر ۱۳۸۷
آبان ۱۳۸۷
فروردين ۱۳۸۷
اسفند ۱۳۸۶
بهمن ۱۳۸۶
دی ۱۳۸۶
آذر ۱۳۸۶
آبان ۱۳۸۶
مهر ۱۳۸۶
شهريور ۱۳۸۶
مرداد ۱۳۸۶
تير ۱۳۸۶
خرداد ۱۳۸۶
ارديبهشت ۱۳۸۶
فروردين ۱۳۸۶
اسفند ۱۳۸۵
بهمن ۱۳۸۵

برو به تاريخ:



صفحات
۱

سايت‌ها

Short Film News
پایگاه خبری فیلم کوتاه
پندار
بنياد گلشيری
راديو زمانه
قاسم كشكولی

 

ارتباط

marziyeh.riahi@googlemail.com

نام:

ايميل
وب‌سايت:
موضوع:
متن نامه:
© Copyright weblog 2003