جستجو در وبلاگ:

من روایت می‌کنم
وب‌نوشته‌های مرضيه رياحی

6

۱۸ شهريور ۱۳۸۹ - ۲۲:۵۸

● لينکدونی‌ بايگانی
«هاشم میرزاخانی» مدیر عامل انجمن سینمای جوان شد
Tribute To The One & Only Michael Jackson
محمد تاجیک: رسانه‌های دولتی رسانه‌هایی فاقد تاثیرگذاری لازم
«کوئنتین تارانتینو» رئیس هیات داوران جشنواره ونیز شد
واکنش به ادعای لیلا اوتادی و ماجرای بالاترین دستمزد بازیگر زن سینمای ایران
فیلم‌های منتخب سه بخش جشنواره کن اعلام شد/ کیارستمی نامزد نخل طلا
مگر باز بی‌دلیل به شهر پا گذاشته‌ای؟

● وبلاگ‌ها
زرشک پلو با کچاب
پستچی هميشه دو بار زنگ می‌زند
هوشنگ گلمکانی
ناتور
خوابگرد
حرفه؛ خبرنگار
همشهری كاوه
مريم منصوری
آقای اولد‌فشن
اميد نجوان
از زندگی
حميدرضا پورنصيری
لابیرنت
كتابلاگ
محمد تاجيک
ساناز اقتصادی‌نيا
وضعيت آخر
قلم‌های کاغذی
هادی آفريده
تیله‌باز
حسین نوروزی و بانو
حسن هندی
شاهین شرافتی

● لينک‌های ورودی
www.natoor.com
1pezeshk.com
www.google.com
naghmehdanesh.persianblog.ir
www.my-blueberry-night.blogfa.com
www.2480.kbvision-info.de
www.google.com
whois.domaintools.com
www.bigfinder.de
alirezashirneshan.blogfa.com

آمار بازديدکنندگان
امروز: ۶۰۲ بازديد
ديروز: ۲۷۲ بازديد
اين ماه: ۶۴۴۱ بازديد
از ابتدا: ۳۶۲۵۱۱ بازديد

Powered by

ASP-Rider 1.6
۳۱ ارديبهشت ۱۳۸۶ .
مونولوگ .

ديگر بايد قول دهی كه به خواب من نيايی. ديگر نمی‌خواهم در فرودگاه از پله بالا رفتن مرا، نظاره كنی و من در هواپيما تا مقصد دو چشمان گريان تو را با خود حمل كنم.*
دامن كوتاه پوشيده بودی و موهات. موهات كوتاه بود؟ رومن پولانسكی نشست خبری كن را ترك كرد. هنوز آن فيلم را نديدی؟ بايد پسش بدم. باد كولر جلوی ماشين توی صورتت می‌زنه. بازهم چشماتو باز نكردی؟ ديگر بايد قول دهی كه به خواب من نيايی. پولانسكی توقع داشته كه بقيه كارگردان‌‌ها همراهيش كنند. چقدر رنگ سبز بهت می‌آد!
ديگر نمی‌خواهم در فرودگاه از پله بالا رفتن مرا، نظاره كنی. شيرينی بستنی توی ذوق می‌زنه. تا مقصد. باد كولر چشمهات را آب انداخته. نه راحت باشيد نمی‌خواد خاموشش كنيد. بايد بخندی. اين يك وظيفه است. مثل بيدار شدن. مثل خوابيدن. طفلك پولانسكی. ميز شيشه‌ای از بستنی‌هامون لَك برداشته بود. فيلم را می‌بينم همين فردا. شيشه‌ها بالاست. كاش سبز پوشيده بودم!
اين بستنی اصلا مزه‌ی آن بستنی را نمی‌ده. يك طعمی داره كه نمی‌تونم تعريفش كنم. آدم را سير می‌كنه. دنده را عوض می‌كنه. يعنی صورتش چه شكلی‌يه؟ ديگر نمی‌خواهم.  نبايد اين مانتو را می‌پوشيدم. می‌دانی من فكر می‌كنم... هيچی. آن موقع ديگه موهات بلند بود. يعنی از چند سال پيش ديگه كوتاهشان نكردی. بستنی حالت را بهم می‌زنه. تو كه بستنی دوست داشتی. يادت نره كه فردا تلفن بزنی. صفحه‌ی هفته‌ی ديگه خاليه. ديگر بايد قول دهی كه به خواب من نيايی.  يعنی پولانسكی برای گرفتن عكس دسته جمعی هم نرفته؟ همين جا پياده می‌شم. فردا بايد دوباره. كاش سبز پوشيده بودم! 

* از مجموعه شعر «ساعت 10 صبح بود» احمدرضا احمدی

ساعت ۲۳:۳۷ لينک
۳۰ ارديبهشت ۱۳۸۶ .
حضور ايرانيان در شصتمين جشنواره بين‌المللی فيلم كن .

ايران در شصتمين جشنواره بين‌المللی فيلم كن، هيچ نماينده‌ای در بخش رسمی ندارد اما دو فيلم كوتاه و يك انيميشن از فيلمسازان ايرانی در اين جشنواره به نمايش درمی‌آيند.
عباس كيارستمی فيلمساز شناخته ‌شده‌ی ايران امسال به همراه تئو آنجلوپولوس، کن لوچ، رومن پولانسکی، نانی مورتی، الخاندرو گونزالز ایناریتو، الیور آسایاس، بیل آگوست، جین کمپیون، یوسف شاهین، چن کایگه، مایکل چیمینو، ایتن و جوئل کوئن، دیوید کراننبرگ، ژان پی یر و لوک داردن، مانوئل دی الیویرا، ریموند دپاردون، آتوم اگویان، آموس جیاتی، هو هسیائو هسین، آکی کوریسماکی، تاکشی کیتانو، آندری کونچالوفسکی، کلود للوش، رائول روئیز، والتر سالس، الیا سلیمان، تسای مینگ لیانگ، گاس ون سنت، لارس فن تریر، ویم وندرس، وونگ کار وای و ژانگ ییمو، در مجموعه «هر كس سينمای خودش» يك فيلم كوتاه 3 دقيقه‌ای به مناسبت ۶0 سالگی جشنواره كن ساخته است كه اين مجموعه امروز یکشنبه (20 می) در مراسم رسمی بزرگداشت شصتمین جشنواره فیلم کن به نمايش درمی‌آيد.
تهمينه ميلانی ديگر فيلمساز ايرانی است كه به همراه 1۷ فيلمساز جهان در مجموعه‌ای با نام «صلح جهانی» يك فيلم ۵/1 دقيقه‌ای‌ ساخته، كه اين مجموعه نيز سه‌شنبه (22 می) در جشنواره كن به نمايش درمی‌آيد.
نكته جالب در مورد مجموعه «صلح جهانی» اين است كه اين مجموعه به تهيه‌كنندگی يك ايرانی ميلياردر مقيم آمريكا توسط 1۸ فيلمساز جهان ساخته شده و تهمينه ميلانی كارگردانی بخش ايران را برعهده داشته اما در تمام خبرهای منتشر شده از اين فيلم در ايران نام همسر ميلانی محمد نیک بین به عنوان تهيه‌كننده ذكر شده است.
مرجان ساتراپی فيلمساز ايرانی مقيم فرانسه ديگر فيلمسازی است كه با انيميشن پرسپوليس در جشنواره كن حضور دارد.
ساتراپی اين فيلم را با همكاری «ونسان پارونو» فيلمساز فرانسوی و بر اساس كتاب مصور خود با نام «پرسپوليس» ساخته است.
اين فيلم بسيار مورد توجه مطبوعات غرب قرار گرفته؛ روزنامه لس‌آنجلس تايمز درباره اين فيلم نوشته است:
« پرسپوليس يكی از زيباترين و بكرترين روايات تاريخی است كه در عصر حاضر وجود دارد. اين فيلم تصويرگر خاطرات دختری چهارده ساله سركشی است كه به ادعای سازنده فيلم، پس از انقلاب اسلامی، ناگهان خود را در تهرانی كاملا سنتی و مذهبی می‌‌يابد و او كه نمی‌‌تواند با وضع موجود خود را تطبيق دهد توسط والدينش به وين فرستاده می‌‌شود و تازه پس از استقرار خود در كشوری ديگر و رويارويی با فرهنگی جديد درمی‌‌يابد كه در كشورش چه دروغ بزرگی به اسم حقيقت در حال وقوع است!»
اما حضور اين فيلم در شصتمين جشنواره بين‌المللی فيلم كن مورد اعتراض ايرانيان قرار گرفته چنان‌كه بنياد سينمایی فارابی در اعتراض به اين فيلم نامه‌ای را به رايزن فرهنگی فرانسه در ايران داده است.
در بخشی از اين نامه آمده است:
«جای بسی تعجب است که جشنواره کن که دارای قدمتی طولانی است در سال‌های اخیر علی‌رغم ارائه فیلم‌های ایرانی زیاد به بخش‌های مختلف آن جشنواره، نگاهی شایسته و در شان سینمای ایران نداشته است. محروم کردن علاقه‌مندان به فیلم‌های ایرانی اگرچه این فرصت را از علاقه‌مندان می‌گیرد اما از سویی برای سینماگران ایرانی خالی از فایده نیست زیرا آنان را جهت ساخت فیلم‌های برتر تشویق می‌کند و در نتیجه سینمای ملی ایران را به هدف رشد و تعالی آن نزدیکتر می‌کند.»
اين در حالی است كه نشريه «ورايت‍ی» نيز در گزارشی درباره حضور سينمای ايران در شصتمين دوره جشنواره فيلم كن، حذف ايران از بخش‌های رسمی جشنواره و جايگزينی بازار فيلم كن به عنوان جايگاه نمايش فيلم‌های ايرانی را سياسی قلمداد كرده است.
مرجان ساتراپی سال گذشته در جمع هيات داوران جشنواره كن بود و با توجه‌ای كه مطبوعات غرب به فيلمش داشته‌اند، انتظار می‌رود امسال يكی از نخل‌های كن را به خانه ببرد.

مرتبط :
پولانسكی در اعتراض به خبرنگاران، نشست كن را ترك كرد

نظر(۱) ساعت ۱۵:۰۹ لينک
۲۸ ارديبهشت ۱۳۸۶ .
لحظات به ياد ماندنی .

بالاخره امروز مجموعه داستان «شب‌های چهارشنبه» نوشته‌ی آذردخت بهرامی را خواندم. راستش خيلی پيش‌تر می‌خواستم اين مجموعه را بخوانم.
«شب‌های چهارشنبه» اولين مجموعه داستان آذردخت بهرامی است كه به تازگی جايزه بهترين مجموعه داستان كوتاه نخستين دوره جايزه ادبی «روزی روزگاری» را مشتركا با مجموعه داستان «زندگی مطابق خواسته تو پيش می‌رود» نوشته‌ی اميرحسين خورشيدفر گرفته است.
نمی‌توانم بگويم گرفتن اين جايزه انگيزه‌ی خواندن اين كتاب شد اما خب خيلی پيش می‌آيد كه كتاب‌هایی را پس از گرفتن اين جايزه‌ها بخوانم. برای اينكه بفهمم كتاب چه ويژگی‌ای داشته كه جايزه گرفته؛ لابد.
اين مجموعه شامل هشت داستان با عناوين «شب‌های چهارشنبه»، «صفیه»، «گربه‌ی لیدا، نانوایی، تیر چراغ‌ برق»، «کالُمه»، «بی‌دلیل»، «جمع کل»، «بی‌قرار» و «قله» است.
كه از مجموع اين هشت داستان پس از داستان خوب «شب‌های چهارشنبه» كه به نظرم بهترين و بی‌نقص‌ترين داستان اين مجموعه بود؛ داستان «جمع کل» را دوست داشتم.
«جمع کل» پُر از بايد و نبايدهایی است كه شايد هر كدام ما هر روز بارها به خودمان می‌گوييم.
« نبايد آن همه قرص می‌خوردم. نبايد توی آن مهمانی با ديدن آن مارمولك توی آستين كتم جيغ می‌كشيدم. نبايد جيغ‌ می‌كشيدم و به سهيل می‌گفتم برو گم شو! نبايد ناصر بفهمد سهيل رفته. نبايد بفهمد سه روز است دنبال سهيل می‌گردم و پيدايش نمی‌كنم. نبايد به بهروز جواب رد می‌دادم تا برود و ديگر هرگز پيدايش نشود. نبايد سهيل را بی‌جواب به پشت‌بام می‌بردم كه با هم ماه را ببينيم تا آن‌طور سرما بخورد و ناصر توی گوشم بزند. نبايد جوانی را كه در اتوبوس مزاحمم شده بود، از اتوبوس پياده می‌كردم و جلوِ آن جمعيت محكم در گوشش می‌زدم»
يك حس‌ها و لحظات خاصی در نثر نويسندگان زن هست كه خيلی دوست دارم. توجه به جزئياتی كه شايد در يك نگاه اصلا به چشم نيايد. در داستان‌های آذردخت بهرامی اين لحظات خاص، هست.
اما در برخی از داستان‌ها با وجود زيبایی، كمكی به پيشبرد داستان نمی‌كند. مثل زن داستان «گربه‌ی لیدا، نانوایی، تیر چراغ‌ برق» كه شيشه‌ی ترشی‌هايش را در سوراخ تير چراغ برقی كه كنار پنجره‌ی آشپزخانه‌اش است جا می‌دهد. يا تابلوی لختی كه زن در داستان «بی‌دليل» جلوی آينه از خودش می‌كشد.
در نهايت درست است كه خواندن تمام داستان‌های اين مجموعه راضی‌ام نكرد اما می‌توانم بگويم در هر داستان يك لحظات به ياد ماندنی داشت.

مرتبط :
مرور کوتاه مریم مهتدی بر مجموعه‌داستان «شب‌های چهارشنبه»
نگاه كتابلاگ به مجموعه داستان «شب‌های چهارشنبه»
گفت‌وگوی پدرام رضایی‌زاده با آذردخت بهرامی
گفت‌وگوی مريم مهتدی با آذردخت بهرامی

نظر(۱) ساعت ۱۴:۵۹ لينک
۲۶ ارديبهشت ۱۳۸۶ .
عاشقِ من .

عاشقِ من؛ نمی‌دانه كه عاشقم شده!

ساعت ۲۲:۰۲ لينک
۲۳ ارديبهشت ۱۳۸۶ .
سارتر بازها؛ «هم‌ميهن» آمد! .

بعد از همه‌ی حرف و حديث‌های اين چند وقته بالاخره امروز اولين شماره روزنامه «هم‌ميهن» روی دكه‌ی روزنامه‌فروشی‌ها آمد.
«هم‌ميهن» متفاوت‌تر از آنی بود كه فكر می‌كردم. (البته اين متفاوت بودن لزوما به معنی خوب بودن نيست اما به هر حال می‌شه چنين تعبيری ازش داشت) خصوصا در صفحه‌بندی به ويژه صفحه يك با آن عكس تمام قد شهردار.
يادداشت «محمد قوچانی» در صفحه دو با عنوان تلاش برای دوختن زمين و آسمان از همين اولين شماره تكليف همه را مشخص كرد. در انتهای اين يادداشت آمده است:
«هم‌ميهن دعوتی به سياست‌ورزی، فرهيختگی، آزاديخواهی و از همه مهم‌تر فراخوانی برای زندگی كردن است. نه يك كلمه كم، نه يك كلمه زياد. چه روشنفكر باشيم چه عوام. چه اصلاح‌طلب چه اصولگرا. هم‌ميهن در شرايطی از دل تجربه‌ای موفق و كارآزموده به نام «شرق» متولد می‌شود و در شرايطی گروه قابل ملاحظه‌ای از نويسندگان و مديران آن را در درون خود می‌پذيرد و با گذشت آنان از خاطره خوش «شرق» و لذت تاسيس و تداوم آن نهاد چند ساله حيات تازه خود را رقم می‌زند كه تنها يك آرزو، يك اميد ما را به ادامه اين راه هدايت می‌كند. تلاش برای دفاع روشن‌تر از آزادی و زندگی. تلاش برای پيوند آرمانگرایی و عملگرایی. تلاش برای آنكه در معيت حق باشيم نه همراه اشتباه حتی اگر با حق بودن محافظه‌كاری باشد و همراه اشتباه بودن روشنفكری. تلاش برای ترجمه حرف‌های روشنفكران برای مردمان و برعكس. تلاش برای پيوند ميان آسمان و زمين. اين‌بار هم می‌خواهيم آسمان را به زمين بدوزيم!»
قوچانی در اين يادداشت با ارجاعاتی به انديشه «رمون آرن» در پی بيان دلايل ماندگاری «ژان‌پل سارتر» در مقابل آرن است كه هر دو از روشنفكران هم‌دوره فرانسه بوده‌اند و تمام اين به قول خودش «دوختن زمين و آسمان» به همين پاراگراف بالا می‌انجامد.
در «هم‌ميهن» اسم‌های آشنایی ديدم كه قبلا حرفی از همكاری‌شان با «هم‌ميهن» نبود و در مقابل جای خالی اسم‌هایی كه هياهوی بودنشان، بود.
با خواندن يك شماره نمی‌شود قضاوتی درباره يك روزنامه داشت اما در يك نگاه به نظرم صفحه «ادب و كتاب» زير نظر مهدی يزدانی‌خرم، خوب بود.
در نهايت برای منی كه به دليل اعتياد بيش از حد به اينترنت و دسترسی به اخبار خبرگزاری‌ها، زياد اهل روزنامه خواندن نيستم انديشه «رمون آرن» يا «ژان‌پل سارتر» چندان فرقی با هم نمی‌كند! 

نظر(۰) ساعت ۱۴:۵۶ لينک
۱۸ ارديبهشت ۱۳۸۶ .
راوی داستان‌ها .

الان اين گفت‌وگو با هوشنگ گلشيری را خواندم و واقعا خواندنش يك تصوير جديد از خيلی چيزها و خيلی كس‌ها بهم داد.
«ميترا شجاعی» برای «نشريه دنا» به بهانه چاپ رمان «جن‌نامه» در سوئد اين گفت‌وگو را با گلشيری كرده است.
و خيلی برايم جالب بود كه در اين گفت‌وگو در واقع يك روند تاريخی داستان‌نويسی بررسی می‌شود.
زبان گلشيری در اين گفت‌وگو همان‌قدر روان و دوست‌داشتنی است كه در داستان‌هايش. و من چقدر اين صداقت و صراحتش را دوست دارم.
اين گفت‌وگو با راوی داستان‌ها را بخوانيد.
 

نظر(۲) ساعت ۱۳:۲۲ لينک
۱۳ ارديبهشت ۱۳۸۶ .
سرگشته در غربت ادبيات! .

اگر از عاشقان كتاب و دلباختگان قلم هستيد بهتان توصيه می‌كنم به بيستمين نمايشگاه كتاب تهران نرويد چون اگر تحملتان از من كم‌تر باشد مدتها از ادبيات بی‌زار خواهيد شد!
واقعا من هيچ سالی اين‌قدر نمايشگاه كتاب تهران را بد نديده بودم. همه چيز نامنظم و پراكنده بود. من در محوطه باز مصلی تهران حتی يك راهنما (به هر شكلش) را نديدم.
برگزاركنندگان نمايشگاه آن‌قدر به خودشان زحمت نداده بودند كه يك بيلبورد ناقابل بگذارند تو محوطه مصلی و يك نقشه نمايشگاه بچسبانند روش، تا يك آدم بی‌چاره‌ای مثل من كه داره دنبال يك غرفه می‌گردد ۴۵دقيقه آواره نشود.
اگر در بيستمين نمايشگاه كتاب تهران دنبال غرفه‌ای می‌گرديد تحقيق ميدانی و سينه‌ به‌ سينه بهترين راه است.
البته اگر بتوانيد يك راهنما پيدا كنيد تا شما را تا رسيدن به مكان راهنمای كامپيوتری راهنمایی كند، می‌توانيد پشت در خروجی پس از كمك گرفتن از راهنما از نمايشگاه خارج شويد، يك دور كامل دور مصلی تهران بچرخيد و با استفاده از اطلاعات جديدتان غرفه‌ی مورد نظرتان را پيدا كنيد چون آقای نگهبانی كه جلوی در خروجی ايستاده نمی‌گذارد شما پس از گرفتن اطلاعات دوباره به داخل نمايشگاه برگرديد!
اگر به بيستمين نمايشگاه كتاب تهران رفتيد حتما به غرفه ناشران عرب هم سر بزنيد. چون در اين غرفه سعی شده است علاوه بر عرضه كتاب‌های عربی، فرهنگ عرب هم به نوعی فضاسازی شود. اما موقع راه رفتن در اين غرفه حواستان باشد كارگرهای سياه‌چرده عرب را كه با لباس‌های بلند عربی در راهروها خوابيده‌اند لِه نكنيد!
اگر به بيستمين نمايشگاه كتاب تهران رفتيد و شما هم مثل كارگران عرب خسته بوديد نگران نباشيد چون بين هر چند غرفه‌ای يك غرفه‌ی خالی بی‌نام با موكت قرمز هست كه می‌توانيد در آن بی‌اعتنا به بازديدكنندگان نمايشگاه كه در چند قدمی شما برای ديدن و خريد كتاب آمده‌اند، لنگتان را هوا كنيد و بخوابيد، فقط برای رفع خستگی ظاهرا!
اگر به بيستمين نمايشگاه كتاب تهران رفتيد لااقل مثل من 11 تا كتاب بخريد كه لذت داشتن كتاب‌ها از ادبيات بی‌زارتان نكند!

مرتبط :
مصيبتی به نام نمايشگاه كتاب تهران
اطلاع رسانی ضعيف، بازديدكنندگان نمايشگاه كتاب را سردرگم كرده است (خبرگزاری كار)

نظر(۷) ساعت ۲۳:۲۶ لينک
۱۱ ارديبهشت ۱۳۸۶ .
يك منبع آگاه! .

«هديه تهرانی سرانجام پای سفره عقد نشست تا رسما تشكيل زندگی مشترك بدهد. اين مهم‌ترين خبر روزهای ابتدايی سال 8۶ بود. هديه تهرانی در آستانه 3۶ سالگی ازدواج كرد آن هم نه با يك بازيگر يا فرد شناخته شده‌ای برای اهالی هنر و مردم.
هومن بهمنش متولد بهمن ماه است. اصليت او سنندجی است و خانواده‌اش در لاهيجان اقامت دارند. او ليسانس سينما از دانشگاه اصفهان است و به همين دليل چند سالی ساكن اصفهان بوده است. او هم‌اكنون در تهران _شهرك غرب_ سكونت دارد و البته يك پژو 206 هم دارد. تهرانی و هومن بهمنش اولين روز سال 138۶ با حضور جمعی از نزديكان و خانواده آنها به عقد يكديگر درآمدند تا زندگی مشترك آنها آغاز شود

متن بالا ليد گزارشی درباره ازدواج هديه تهرانی و هومن بهمنش است كه در ماهنامه «پيام روز» چاپ شده است.
خريدن ماهنامه «پيام روز» جهت دسترسی به اخبار موثق خاله‌زنكی توصيه می‌شود!  

نظر(۶) ساعت ۱۳:۵۰ لينک
۰۷ ارديبهشت ۱۳۸۶ .
اگه يك بهانه دستم بياد... .

بچه كه بودم هميشه با خودم فكر می‌كردم كه چرا تَه خط جای بديه. چرا آدم‌ها وقتی حالشان خوب نيست می‌گن رسيدند به تَه خط؛ در حالی‌كه تَه خط برای من جای خوبی بود. جایی بود كه از تكرار «آب»، «آب»، «آب» خلاص می‌شدم و می‌تونستم دفتر مشق را ببندم و برم پی بازيم.
تَه خط جای بديه چون ديگه نمی‌توانی بعدش هيچی بنويسی. چون خيلی خسته‌ای. چون بريدی و داری برای بودنت دنبال بهانه می‌گردی...   

نظر(۲) ساعت ۱۲:۵۱ لينک
۰۶ ارديبهشت ۱۳۸۶ .
* راه‌ها گاهی از مسير كج می‌گذرند .

كتاب خواندن روی مانيتور را دوست ندارم. هيچ دوست ندارم بنشينم پشت كامپيوتر و به صفحه مانيتور زل بزنم و هی با موس ور برم. دلم می‌خواد وقتی می‌خواهم كتاب بخوانم، كتاب را بگيرم دستم. ورقش بزنم. بوی كاغذ را حس كنم.
يك هفته‌ای بود كه می‌خواستم رمان «وردی كه بره‌ها می‌خوانند» نوشته‌ی رضا قاسمی را بخوانم. می‌خواستم برم پرينت بگيرم اما بعد با خودم فكر كردم بد نيست يك بار اينجوری خواندن را هم تجربه كنم.
از رضا قاسمی پيش از اين فقط رمان «همنوایی شبانه‌ی اركستر چوب‌ها» را خوانده بودم. وقتی تمام شد خيلی درگير روايتش بودم. با خودم گفتم اين رضا قاسمی چه تبحری داره تو فضاسازی. اما چند هفته بعدش كه اتفاقی رمان «ماری» يا «ماشنكا» نوشته‌ی ولاديمر ناباكوف را خواندم. فهميدم كه چه كلاهی سرم رفته. كلاهی كه هنوز خيلی‌ها دوست دارند روی سرشان نگه دارند!
«همنوایی شبانه‌ی اركستر چوب‌ها» كپی رمان ناباكوف است. پلات و فضاسازی كاملا كپی است.
واسه همين «وردی كه بره‌ها می‌خوانند» را با فاصله خواندم. سعی كردم اسم رضا قاسمی را فراموش كنم و فقط كتاب را بخوانم. اما تمام تلاشم برای برقراری ارتباط با اين رمان بی‌نتيجه ماند.
با روايتش مشكل داشتم. موقع خواندنش خيلی سوال‌ها برام پيش آمد كه تا آخر هيچ جوابی برايشان نگرفتم. اصلا نتوانستم از راوی توی ذهنم تصويری بسازم. همه چيز به نظرم پراكنده بود. خصوصا در فصل 13 «يك اوديپِ بی‌منظور» كه نظرگاه كاملا تغيير می‌كند.
آقای معتمدی، پروين، خانم عبادی و... كه در فصل‌هایی ذهن خواننده را درگير می‌كنند كاراكترهای شفافی نيستند و يا هلنا كه شال بافتن و شكافتنش منو به شدت ياد ماهی كوچولو طلایی درست كردن و آب كردن خوزه «صد سال تنهایی» می‌انداخت؛ و من هيچ نفهميدم كه چرا يك‌باره بايد نقشش اين‌قدر پررنگ بشه.
«وردی كه بره‌ها می‌خوانند» در برخی فصل‌ها به خصوص فصل «الما، جمعه، مونتنی، سوفيالورن و غيره» لحن خوبی داشت. اما احساس می‌كنم تمركز نويسنده بيش از پرداختن به خط اصلی داستان بر حاشيه‌‌پردازی بوده است.

* نام فصلی از كتاب 

مرتبط :

بداهه نوازی كلمات
رمان ننویس جیگر، خسته می‌شی!
يادداشت خالد رسول‌پور درباره وردی كه بره‌ها می‌خوانند
خودت را خسته کردی جیگر، بس که نوشتی !

نظر(۴) ساعت ۰۰:۳۲ لينک
۰۲ ارديبهشت ۱۳۸۶ .
مرگواره آوينی .

مراسم اختتاميه نخستين دوره «جايزه بزرگ شهيد آوينی» ويژه برترين مستندهای سال، شب گذشته در تالار وحدت تهران برگزار شد.
ما ايرانی‌ها جماعت مرده‌پرستی هستيم. انگار مرگ آدم‌ها را برای ما بزرگ می‌كند. آن‌قدر بزرگ كه قابل ستايش می‌شوند. برگزاری جشنواره آوينی يكی از مصداق‌های همين مرده‌پرستی است.
در مراسم ديشب كه در واقع مرگواره آوينی بود، هر كسی كه برای دريافت جايزه‌ای يا سخنرانی روی سن می‌رفت سعی می‌كرد خاطره‌ای از آوينی تعريف كند يا حداقل جمله‌ای، كلامی يا چيزی كه دربرگيرنده‌ی خصلت‌های آوينی باشد.
مثل بيشتر آدم‌هایی كه در آن مراسم حضور داشتند، من آوينی را از مجموعه مستند «روايت فتح» می‌شناسم. آوينی برای من كارگردان «روايت فتح» است. يك مستندساز. خوشحالم كه يك جشنواره مستند به نام يك مستندساز برگزار می‌شود اما نمی‌فهمم چرا ما برای موجه كردن اين اسم دنبال تقدس می‌گرديم.
در مراسم ديشب آدم‌ها طوری جملات آوينی را به زبان می‌آوردند كه انگار دارند از امامی حديثی روايت می‌كنند. آوينی مستندساز خوبی بوده اما قطعا او هم مثل همه‌مان اشتباهاتی داشته. شايد او هم خيلی راه‌ها را رفته.
من نمی‌فهمم اين «انديشه آوينی» كه ازش ياد می‌كنند يعنی چی؟ نمی‌فهمم چرا ما ها همش دنبال اينيم كه بفهميم ديگران چگونه فكر می‌كردند. قطعا آوينی مثل همه يك انديشه‌ای برای خودش داشته است. چرا ما ها به جای حفظ جملات قصار ديگران، نمی‌خواهيم انديشه خودمان را بسازيم.
ياد كردن از رفتگان، برگزاری مراسم بزرگداشت و... واقعا قابل ستايش است. اما بايد مواظب باشيم كه به بی‌راهه نرويم.
 
ليست كامل برگزيدگان را می‌توانيد اينجا بخوانيد.

نظر(۲) ساعت ۱۵:۴۸ لينک
<< صفحه بعدی صفحه قبلی >>

بايگانی
مرداد ۱۳۸۹
تير ۱۳۸۹
خرداد ۱۳۸۹
ارديبهشت ۱۳۸۹
فروردين ۱۳۸۹
اسفند ۱۳۸۸
بهمن ۱۳۸۸
دی ۱۳۸۸
آذر ۱۳۸۸
آبان ۱۳۸۸
مهر ۱۳۸۸
شهريور ۱۳۸۸
مرداد ۱۳۸۸
تير ۱۳۸۸
خرداد ۱۳۸۸
ارديبهشت ۱۳۸۸
فروردين ۱۳۸۸
اسفند ۱۳۸۷
بهمن ۱۳۸۷
دی ۱۳۸۷
آذر ۱۳۸۷
آبان ۱۳۸۷
فروردين ۱۳۸۷
اسفند ۱۳۸۶
بهمن ۱۳۸۶
دی ۱۳۸۶
آذر ۱۳۸۶
آبان ۱۳۸۶
مهر ۱۳۸۶
شهريور ۱۳۸۶
مرداد ۱۳۸۶
تير ۱۳۸۶
خرداد ۱۳۸۶
ارديبهشت ۱۳۸۶
فروردين ۱۳۸۶
اسفند ۱۳۸۵
بهمن ۱۳۸۵

برو به تاريخ:



صفحات
۱

سايت‌ها

Short Film News
پایگاه خبری فیلم کوتاه
پندار
بنياد گلشيری
راديو زمانه
قاسم كشكولی

 

ارتباط

marziyeh.riahi@googlemail.com

نام:

ايميل
وب‌سايت:
موضوع:
متن نامه:
© Copyright weblog 2003