|
سر تا تَه کوچه چراغانی است. پسرهای تازه بالغ کوچه، پرچمهای سبز «یا مهدی ادرکنی» به در و پنجرهها آویزان کردهاند. تا چند ساعت دیگر کوچه را آب و جارو میکنند تا زنها و مردها بین گلدانهای نخل مرداب و شمعدانی روی صندلیهای چپ و راست کوچه بنشینند. بچهها ذوق میکنند برای شکلاتهای میوهای و شربت آبلیمو. پسرها یواشکی به دخترها اشاره میکنند و دخترها زیر چادرهای سیاهشان ضعف میکنند از خوشی! پسر درویشمسلک خدابیامرز حاجیهخانم سرکوچهای تو تابستان گرما موهای بلندش را زیر کلاه پشمی پنهان میکند و بلندگو به دست مولودی میخواند تا زنهای کوچه کِل بکشند و دوانگشتی دست بزنند برای تولد آقا. حتی دخترهایی که با تعهد حلقههای زردشان از کوچه رفتهاند، امشب بچه به بغل میآیند تا یک دل سیر درددل کنند با دوستهای کودکی. پیرمردها و پیرزنها امشب بچهها را دعوا نمیکنند. میگذارند حظ کنند از شادی و صدای خندههایشان بپیچد توی کوچه. همه خوشحالاند و منتظر؛ اما من نمیدانم باید با این حجم غم چه کنم؟ یک چیزی مثل قفل راه گلویم را بسته و نمیگذارد که نفس بگذرد... |