۱۷ بهمن ۱۳۸۶
كتابهای ناتمام ()
مريم مهتدی عزيز من را به بازی كتابهای ناتمام دعوت كرده. راستش من كتابهای ناتمام زياد دارم. بعضیهاشون هنوز تو كتابخانهام هستند كه شايد روزی تمامشان كنم. بعضیهاشون هم امانت بوده و اصلا اسمشون يادم نيست!
اما درست يادمه كه «بنهور» نوشته ليووالاس اولين كتابی بود كه ناتمام گذاشتم. فكر كنم چهارده، پانزده سالم بود كه از اين و آن زياد اسم بنهور را شنيده بودم و دلم میخواست كتابش را بخوانم ببينم اين بنهور، بنهور كه می گن كيه. خلاصه اينقدر بنهور، بنهور كردم كه يك روز مرجان رفت از يك دستدوم فروشی انقلاب برام پيداش كرد.
كلی از داشتنش ذوق كردم اما فصل اول كتاب را كه خواندم به اين نتيجه رسيدم كه بنهور همچين هم شخصيت مهمی نبوده و ولش كردم!
«بارون درخت نشين» نوشته ايتالو كالوينو و «همسايهها» نوشته احمد محمود؛ هر دو را همزمان پنج سال پيش از كتابخانه خانهسينما امانت گرفتم. خواندنشان را هم همزمان شروع كردم و واقعا تصميم داشتم تمامشان كنم. اما مسئول كتابخانه خانهسينما دو دفعه بهم زنگ زد و گفت بيشتر از يك ماهه كه از تاريخ بازگشت كتابها گذشته و بايد پسشان بدم. منم دادم و ديگه فرصت نشد كه بخوانمشان.
راستی كتابخانه خانهسينما يكی از بهترين كتابخانههای تهرانه! همين كه میتوانی خودت راحت بين كتابها قدم بزنی و انتخاب كنی واقعا لذتبخشه!
سال 82 كه فيلم ساعتها به كارگردانی استيون دالدری خيلی اينجا سر و صدا كرد و تب و تاب خانم ويرجينياوولف بالا گرفت «به سوی فانوس دريایی» را خريدم كه از ديگران عقب نمانم! سه بار فصل يك را خواندم اما فايده نداشت، نصفه ماند.
«محاكمه» نوشته فرانتس كافكا و «مهر گياه» نوشته اميرحسن چهلتن را چهار سال پيش برای تولد خودم كادو خريدم. حالم زياد خوب نبود. نه دوستی، نه رفيقی، نه كادوئی. خواستم به خودم حال بدم. اما هنوز مثل آينه دق تو كتابخانهام ماندند.
«جای خالی سلوچ» نوشته محمود دولتآبادی را تصميم داشتم بخوانم. اما لعنتی پيش نمیره! بعد هم «سلوك» را امتحان كردم آن هم تو صفحه 14 ماند. اما واقعا حاضرم يكی داستانشان را خلاصه برام تعريف كنه!
اين يكی ديگه واقعا خجالت آوره ولی من بالاخره نتونستم «خشم و هياهو» نوشته ويليام فاكنر را تمام كنم. به خدا همه سعیام را كردم؛ نشد ديگه!
آخ ديرم شد بايد برم سينما مطبوعات! اين جشنوارهام كه اصلا چنگی به دل نمیزنه اما انگار قراره از امروز خوب شه. از محسن فرجی عزيز ، علی مصلح حيدرزاده ، مريم منصوری جونم و آقای ناتور دعوت میكنم كه اگر دلشان میخواد كتابهای ناتمامشان را نام ببرند.
+ قصهی ناتمام ماندههای آقای ناتور
+ «کتابهای نیمهتمام» یا چگونه آموختم بیخیال آبرو بشوم و صداقت را دوست بدارم!
+ كتابهای ناتمام محسن فرجی
[http://weblog.asp-rider.com/?id=1124536357] [۱۴:۰۴] [نظر(۸)]
مريم منصوری [ mmansouri85@yahoo.com | http://mankhabdideham.blogfa.com/ ]
راستش يه هفته پيش خواستم دوباره ؛بارون ذرخت نشين رو بخونم . اما از توصيف ها و توضيح های اولش خسته شدم و کنار گذاشتمش. البته قصدم ندارم دوباره بخونمش. ؛تنهايی پر هياهو؛ را مدت هاست از دوستی امانت گرفته و تمامش نکرده ام . اما چيزی که رهايم نمی کند ُ مطالعات نيمه کاره ام روی تفسير طبری و تذکره الاولياء است که تا يه زمانی خوب پيش می رفتا - اما نمی دونم چطور شد که يه هو متوقف شد ...
پاسخ:
[+]۱۳۸۶/۱۱/۱۷۱۵:۵۲
مريم مهتدی [ | http://www.page-13.com ]
همسایهها رو بد اومدیها! مگه میشه اون کتاب رو نخونده ول کرد اصلاً؟
پاسخ:
[+]۱۳۸۶/۱۱/۱۷۱۶:۳۵
سامان رستمی [ samanrostami1@gmail.com | http://cafedastan.com ]
خانم رياحي عزيز آيا ¤زندگي در پيش رو ¤ به حساب نمي آيد آيا؟
پاسخ:
[+]۱۳۸۶/۱۱/۱۸۱۱:۵۸
ژیلا [ | http://jilaflor2.blogfa.com ]
دفه اوله میام اینجا....پست خوبیه....خیلی هامون نمیدونیم چرا کتاب ناتموم داریم...داستان هامو بخون اگر برات جالب بود منم کتاب ناتمومم رو اینجا می نویسم
پاسخ:
[+]۱۳۸۶/۱۱/۱۸۱۲:۲۲
س.عمید [ Sarir.Amid@Gmaill.com | http://kalame.blogfa.com/ ]
این راه دیگری است !
پاسخ:
[+]۱۳۸۶/۱۱/۱۸۱۶:۲۴
مهسا [ | http:// ]
وای! من هم تنها کتابی رو که نتونستم تا اخر بخونم مهرگیاه هست. دو ساله که سعی میکنم بخونمش.
پاسخ:
[+]۱۳۸۶/۱۱/۲۱۰۰:۵۲
محسن [ | http://faraji51.blogfa.com ]
سلام.با کمی تاخير ، اطاعت امر شد.
پاسخ:
[+]۱۳۸۶/۱۱/۲۱۲۰:۵۱
حمید رضا اکبری شروه [ akbrih@yahoo.com | http://sharvih.blogfa.com ]
این هم یک داستانک برای شما
شکلی از مرگ
شب آمده بودو ماه نبود. باد برگهای درخت انجیر رامی تکاند روی زمین وبه صورت آن دو که در ایوان روبروی هم نشسته بودن شلاق می کشید .
بجای زمینهایی که از خان خریدم بدینش من !دیگه اینجا موندن صلاح نیست
حرفهایش گزنده بود . نقل وقولهای خان را می کرد که پیش از این برای شنیدن حرف آخر فرستاده بودش وحاصلی نداشت . حا لا خودش آمده بود .
پیر مرد لا به لای زوزه باد آهسته چیزی گفت . هوابوی خاک می داد.
به خان قول داده بود به شرطی که مستر بماند .
سیاهی هار همه جا را مثل قیر پوشانده بود .کدخدا فانوس را برداشت .
به سیاهه کج روی دیوار که سایه مستر بودنگاهی انداخت توی ذوق می زد.
پیرمرد فکر می کردمستر بماند زمینهای بیشتری برایش می ماند .
خوره زمین تمام وجودش را می جوید . از پشت سر چشم به مستر داد که قرار نداشت وبه سیبی که در دست داشت لبخند می زد. اتاقهای پنجدری را طی کرد . بعد مرگ زنش تمام دلخوشی اش شده بود . به سمت سرداب چرخید . ایران همیشه به آنجا پناه می برد .وقتی چیزی دلش را می لرزاند .
پیرمرد می دانست دخترش هیچ وقت قبول نمی کرد . پا به سرداب نهاد . پله ها را
یکی دوتا طی رفت . پایش می رعشید . از پرتو فانوس سایه ای معلق روی دیوار شکل گرفت . عرق روی پیشانی اش نشست . فکرش را نمی کرد وگیج پس رفت .
حمید رضا اکبری شروه – 1380
پاسخ:
[+]۱۳۸۶/۱۱/۲۹۱۰:۳۳
©
2002, Nav!d. All rights reserved.
برداشت مطلب و عکس با ذکر ماخذ آزاد است.