من روایت می‌کنم
وب‌نوشته‌های مرضيه رياحی

۰۶ ارديبهشت ۱۳۸۶


* راه‌ها گاهی از مسير كج می‌گذرند ()

كتاب خواندن روی مانيتور را دوست ندارم. هيچ دوست ندارم بنشينم پشت كامپيوتر و به صفحه مانيتور زل بزنم و هی با موس ور برم. دلم می‌خواد وقتی می‌خواهم كتاب بخوانم، كتاب را بگيرم دستم. ورقش بزنم. بوی كاغذ را حس كنم.
يك هفته‌ای بود كه می‌خواستم رمان «وردی كه بره‌ها می‌خوانند» نوشته‌ی رضا قاسمی را بخوانم. می‌خواستم برم پرينت بگيرم اما بعد با خودم فكر كردم بد نيست يك بار اينجوری خواندن را هم تجربه كنم.
از رضا قاسمی پيش از اين فقط رمان «همنوایی شبانه‌ی اركستر چوب‌ها» را خوانده بودم. وقتی تمام شد خيلی درگير روايتش بودم. با خودم گفتم اين رضا قاسمی چه تبحری داره تو فضاسازی. اما چند هفته بعدش كه اتفاقی رمان «ماری» يا «ماشنكا» نوشته‌ی ولاديمر ناباكوف را خواندم. فهميدم كه چه كلاهی سرم رفته. كلاهی كه هنوز خيلی‌ها دوست دارند روی سرشان نگه دارند!
«همنوایی شبانه‌ی اركستر چوب‌ها» كپی رمان ناباكوف است. پلات و فضاسازی كاملا كپی است.
واسه همين «وردی كه بره‌ها می‌خوانند» را با فاصله خواندم. سعی كردم اسم رضا قاسمی را فراموش كنم و فقط كتاب را بخوانم. اما تمام تلاشم برای برقراری ارتباط با اين رمان بی‌نتيجه ماند.
با روايتش مشكل داشتم. موقع خواندنش خيلی سوال‌ها برام پيش آمد كه تا آخر هيچ جوابی برايشان نگرفتم. اصلا نتوانستم از راوی توی ذهنم تصويری بسازم. همه چيز به نظرم پراكنده بود. خصوصا در فصل 13 «يك اوديپِ بی‌منظور» كه نظرگاه كاملا تغيير می‌كند.
آقای معتمدی، پروين، خانم عبادی و... كه در فصل‌هایی ذهن خواننده را درگير می‌كنند كاراكترهای شفافی نيستند و يا هلنا كه شال بافتن و شكافتنش منو به شدت ياد ماهی كوچولو طلایی درست كردن و آب كردن خوزه «صد سال تنهایی» می‌انداخت؛ و من هيچ نفهميدم كه چرا يك‌باره بايد نقشش اين‌قدر پررنگ بشه.
«وردی كه بره‌ها می‌خوانند» در برخی فصل‌ها به خصوص فصل «الما، جمعه، مونتنی، سوفيالورن و غيره» لحن خوبی داشت. اما احساس می‌كنم تمركز نويسنده بيش از پرداختن به خط اصلی داستان بر حاشيه‌‌پردازی بوده است.

* نام فصلی از كتاب 

مرتبط :

بداهه نوازی كلمات
رمان ننویس جیگر، خسته می‌شی!
يادداشت خالد رسول‌پور درباره وردی كه بره‌ها می‌خوانند
خودت را خسته کردی جیگر، بس که نوشتی !


[http://weblog.asp-rider.com/?id=-1724738325] [۰۰:۳۲] [نظر(۴)]


مهراداد سلیمی [ | http:// ]
دست شما درد نکند ولی کاش بیشتر می نوشتید . انگار مطلب تان را خلاصه کردید یا به عمد سانسورش کردید . ارجاع ها حرف نداشت ولی متن هم باید با این جور ارجاع ها یی نقد شود. حقیقتش را بخواهی من هم کتاب را خواندم . خوشم نیامد مثل چاه بابل که خسته ام کرد. قاسمی نویسنده بااستعدادی است ولی اشکالش این است که می خواهد هر چه بلد است بیاورد توی متن .
پاسخ:
[+]۱۳۸۶/۰۲/۰۶۰۲:۲۰

مریم مهتدی [ maryam.mohtadi@gmail.com | http://tedi.blogfa.com ]
به نظرم باید بیشتر در این‌باره می‌نوشتی. خصوصاً که هنوز خیلی‌ها رمان جدید رضا قاسمی را نخوانده‌اند. شاید هم خیلی‌ها مثل من منتظرند که وقتی داشته باشند برای پرینت کردن و کاغذی خواندن.ش
پاسخ:
[+]۱۳۸۶/۰۲/۰۶۱۱:۵۱

آریا [ | http://www.honarpishe.blogfa.com/ ]
سلام عزیز... هنوز هم خوندن مطالبت برام جذابه.... راستی بعضی وقت ها به این همه ذوقت حسودیم می شه... کتاب داستانی خوندن...اون هم از پشت مانیتور... خدا مرگم بده خواهر
پاسخ:
[+]۱۳۸۶/۰۲/۰۶۲۳:۱۶

مهدی علاقمند [ | http://www.tongebimahi.mihanblog.com ]
سلام خانم ریاحی. با یک داستان به روزم. منتظر نظر شما هستم.
پاسخ:
[+]۱۳۸۶/۰۲/۰۷۰۷:۵۶

© 2002, Nav!d. All rights reserved.

برداشت مطلب و عکس با ذکر ماخذ آزاد است.